تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٠ - حلوا خريدن شيخ احمد خضرويه به جهت غريمان به الهام حق تعالى
((٤١٩)) خس خسانه مى رود بر روى آب آب صافى مى رود بىاضطراب
((٤٢٠)) مصطفى مه مى شكافد نيم شب ژاژ مى خايد ز كينه بو لهب
((٤٢١)) آن مسيحا مرده زنده مى كند و آن جهود از خشم سبلت مى كند
((٤٢٢)) بانگ سگ هرگز رسد در گوش ماه ؟
خاصه ماهى كاو بود خاص اله
((٤٢٣)) مى خورد شه بر لب جو تا سحر در سماع از بانگ چغزان بىخبر
((٤٢٤)) هم شدى توزيع كودك دانگ چند همت شيخ آن سخا را كرد بند
((٤٢٥)) تا كسى ندهد به كودك هيچ چيز قوّت پيران از آن بيش است نيز
((٤٢٦)) شد نماز ديگر آمد خادمى يك طبق بر كف ز پيش حاتمى
((٤٢٧)) صاحب مالى و حالى پيش پير هديه بفرستاد كز وى بُد خبير
((٤٢٨)) چار صد دينار بر گوشهء طبق نيم دينار دگر اندر ورق
((٤٢٩)) خادم آمد شيخ را اكرام كرد و ان طبق بنهاد پيش شيخ فرد
((٤٣٠)) چون طبق را از عطا وا كرد رو خلق ديدند آن كرامت را ازو
((٤٣١)) آه و افغان از همه برخاست زود كاى سر شيخان و شاهان اين چه بود ؟
((٤٣٢)) اين چه سرّ است اين چه سلطانيست باز اى خداوند خداوندان راز
((٤٣٣)) ما ندانستيم ما را عفو كن بس پراكنده كه رفت از ما سخن
((٤٣٤)) ما كه كورانه عصاها مى زنيم لاجرم قنديلها را بشكنيم
((٤٣٥)) ما چو كرّان ناشنيده يك خطاب هرزه گويان از قياس خود جواب
((٤٣٦)) ما ز موسى پند نگرفتيم كاو گشت از انكار خضرى زرد رو
((٤٣٧)) با چنان چشمى كه بالا مى شتافت نور چشمش آسمان را مى شكافت
((٤٣٨)) كرده با چشمت تعصب موسيا از حماقت چشم موش آسيا
((٤٣٩)) شيخ فرمود آن همه گفتار و قال من بحل كردم شما را آن جدال
((٤٤٠)) سرّ اين آن بود كز حق خواستم لاجرم بنمود راه راستم
((٤٤١)) گفت اين دينار اگر چه اندك است ليك موقوف غريو كودك است
((٤٤٢)) تا نگريد كودك حلوا فروش بحر بخشايش نمى آيد به جوش