تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٣ - قسم خوردن غلام بر صدق و طهارت ظن خود
((٩٣٦)) كه صفات خواجه تاش و يار من هست صد چندان كه اين گفتار من
((٩٣٧)) آن چه مى دانم ز وصف آن نديم باورت نايد چه گويم اى كريم
((٩٣٨)) شاه گفت اكنون از آن خود بگو چند گويى آن اين و آن او
((٩٣٩)) تو چه دارى و چه حاصل كردهاى ؟
از تگ دريا چه دُر آوردهاى ؟
((٩٤٠)) روز مرگ اين حس تو باطل شود نور جان دارى كه يار دل شود ؟
((٩٤١)) در لحد كاين چشم را خاك آگند هستت آن چه گور را روشن كند ؟
((٩٤٢)) آن زمان كاين دست و پايت بر درد پرّ و بالت هست تا جان بر پرد ؟
نور دل از جان بود اى يار غار مستعار او را مدان اى مست عار
((٩٤٣)) آن زمان كاين جان حيوانى نماند جان باقى بايدت بر جا نشاند
((٩٤٤)) شرط من جا بالحسن نى كردن است بل حسن را سوى يزدان بردن است ؟
((٩٤٥)) جوهرى دارى ز انسان يا خرى ؟
اى عرضها كه فنا شد چون برى ؟
((٩٤٦)) اين عرضهاى نماز و روزه را چون كه لا يبقى زمانين انتفى
((٩٤٧)) نقل نتوان كرد مر اعراض را ليك از جوهر برند امراض را
((٩٤٨)) تا مبدل گشت جوهر زين عرض چون ز پرهيزى كه زايل شد مرض
((٩٤٩)) گشت پرهيز عرض جوهر به جهد شد دهان تلخ از پرهيز شهد
((٩٥٠)) از زراعت خاكها شد سنبله داروى مو كرد مو را سلسله
((٩٥١)) آن نكاح زن عرض بد شد فنا جوهر فرزند حاصل شد ز ما
((٩٥٢)) جفت كردن اسب و اشتر را عرض جوهر كره به زاييدن غرض
((٩٥٣)) هست آن پستان نشانده هم عرض گشت جوهر ميوه اش اينك غرض
((٩٥٤)) هم عرض دان كيميا بردن به كار جوهرى ز ان كيميا گر شد به بار
((٩٥٥)) صيقلى كردن عرض باشد شها زين عرض جوهر همى يابد صفا
((٩٥٦)) پس مگو كه من عملها كرده ام دخل آن اعراض را بنما مرم
((٩٥٧)) اين صفت كردن عرض باشد خمش سايهء بز را پى قربان مكش
((٩٥٨)) گفت شاها بىقنوط عقل نيست گر تو فرمايى عرض را نقل نيست