تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٣٣ - هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر و تنبيه نمودن او را
هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر و تنبيه نمودن او را
((١١١)) يك حكايت بشنو اى گوهر شناس تا بدانى تو عيان را از قياس
((١١٢)) ماه روزه گشت در عهد عمر بر سر كوهى دويدند آن نفر
((١١٣)) تا هلال روزه را گيرند فال آن يكى گفت اى عمر اينك هلال
((١١٤)) چون عمر بر آسمان مه را نديد گفت اين مه از خيال تو دميد
((١١٥)) ور نه من بيناترم افلاك را چون نمى بينم هلال پاك را ؟
((١١٦)) گفت تر كن دست و بر ابرو بمال آن گهان تو بر نگر سوى هلال
((١١٧)) چون كه او تر كرد ابر و مه نديد گفت اى شه نيست مه شد ناپديد
((١١٨)) گفت آرى موى ابرو شد كمان سوى تو افكند تيرى از گمان
((١١٩)) چون يكى مو كژ شد از ابروى او شكل ماه نو نمود آن موى او
((١٢٠)) موى كژ چون پردهء گردون شود چون همه اجزات كژ شد چون بود چون كه مويى كژ شد او را راه زد تا به دعوى لاف ديد ماه زد
((١٢١)) راست كن اجزات را از راستان سر مكش اى راست روزان آستان
((١٢٢)) هم ترازو را ترازو راست كرد هم ترازو را ترازو كاست كرد
((١٢٣)) هر كه با ناراستان هم سنگ شد در كمى افتاد و عقلش دنگ شد
((١٢٤)) رو اشداء على الكفار باش خاك بر دل دارى اغيار پاش
((١٢٥)) بر سر اغيار چون شمشير باش هين مكن روباه بازى شير باش
((١٢٦)) تا ز غيرت از تو ياران نگسلند ز انكه آن خاران عدوى اين گلند
((١٢٧)) آتش اندر زن به گرگان چون سپند ز انكه اين گرگان عدوى يوسفند
((١٢٨)) جان بابا گويدت ابليس هين تا بدم بفريبدت ديو لعين
((١٢٩)) اين چنين تلبيس با بابات كرد آدمى را آن سيه دل مات كرد
((١٣٠)) بر سر شطرنج چست است اين غراب تو مبين بازى به چشم نيم خواب