تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
مردم به اسم مسيومادلن حضور خواهد داشت ديگر جاى ترس ندارد ، اما به اين شرط كه آدميان را از افكندن اين سنگ عظيم رسوايى كه مانند سنگ قبر يك دفعه مى افتد و هرگز بلند نمى شود بر سر اين شان ماتيو باز ندارد .
اينها همه چنان شديد و غريب بود كه او ناگهان در وجود خود آن نوع تكان وصف ناپذيرى را راه داد كه هيچ فرد بشرى بيش از دو يا سه دفعه در مدت حياتش به آن مبتلا نمى شود و آن يك نوع تشنج وجدان است كه همهء شبهات قلب را به جنبش مى آورد ، خود از استهزاء ، از مسرت و از يأس تركيب يافته است و مى توان يك قهقهء خندهء درونيش ناميد . » [١] پس از اين جملات ژان والژان باز خود را تبرئه مى كند كه نوعى خود فريبى با استمداد از منطق پوشالى ناميده مى شود ، سپس هوگو به اين نحو ادامه مى دهد :
٥٥ - « اين گونه در اعماق وجدانش حرف مى زد ، خم شده بر سر چيزى كه مى توان لجهء خويشتنش ناميد . از صندليش بلند شد ، در اطاق راه افتاد و با خود گفت : بس است ديگر در اين خصوص فكر نكنيم . اين تصميمى است كه گرفته شده است اما هيچ مسرت احساس نكرد .
به عكس ، از باز گشتن يك فكر به مغز به آن اندازه مى توان جلوگيرى كرد كه از باز گشتن آب دريا به ساحل بتوان جلو گرفت . براى ملاح اين « جزر و مد » ناميده مى شود ، براى گناهكار ندامت نام دارد . خدا جان را مانند اقيانوس مى شوراند . » [٢] ٥٦ - در پايان لحظاتى معدود ، جهدى كرد مكالمهء تيرهاى را كه هم گوينده و هم شنونده اش خود او بود باز گرفت ، با گفتن آن چه مى خواست به سكوت بگذراند و گوش فرا دادن به آن چه مى خواست بشنود ، تسليم شده در پيشگاه آن قدرت اسرار آميز كه به وى مى گفت : فكر كن ، همچنان كه در هزار سال قبل به يك محكوم ديگر مى گفت :
[١] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠٥ . .
[٢] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠٦ . .