تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥١ - به راه كردن يكى از آن دو غلام را و از ديگرى پرسيدن و باز گفتن او آن چه در وى است
به راه كردن يكى از آن دو غلام را و از ديگرى پرسيدن و باز گفتن او آن چه در وى است
((٨٦٤)) آن غلامك را چو ديد اهل ذكا آن دگر را كرد اشارت كه بيا
((٨٦٥)) كاف رحمت گفتمش تصغير نيست جد چو گويد طفلكم تحقير نيست
((٨٦٦)) چون بيامد آن دوم در پيش شاه بود او گنده دهان دندان سياه
((٨٦٧)) گر چه شه شد ناخوش از ديدار او جست و جويى كرد هم از اسرار او
((٨٦٨)) گفت با اين شكل و اين گنده دهان دور بنشين ليك ز ان سوتر مران
((٨٦٩)) كه تو ز اهل نامه و رقعه بدى نى جليس و يار و هم بقعه بدى
((٨٧٠)) تا علاج آن دهان تو كنيم تو مريض و ما طبيب پر فنيم
((٨٧١)) بهر كيكى نو گليمى سوختن نيست لايق از تو ديده دوختن
((٨٧٢)) با همه بنشين دو سه دستان بگو تا ببينم صورت عقلت نكو
((٨٧٣)) آن ذكى را پس فرستاد او به كار سوى حمامى كه رو خود را بخار
((٨٧٤)) وين دگر را گفت تو چه زيركى صد غلامى در حقيقت نى يكى باز قابلتر بدى ز ان يار خود نزد ما آ كه تو به ز ان يار بد
((٨٧٥)) آن نهاى كه خواجه تاش تو نمود از تو ما را سرد مى كرد آن حسود
((٨٧٦)) گفت او دزد و كژ است و كژنشين حيز و نامرد و چنان است و چنين
((٨٧٧)) گفت پيوسته بُد است او راستگو راست گويى من نديدستم چو او راستى و نيك خويى با حيا حلم و ديندارى و احسان و سخا
((٨٧٨)) راستگويى در نهادش خلقت است هر چه گويد من نگويم تهمت است
((٨٧٩)) كژ نگويم آن نكو انديش را متهم دارم وجود خويش را
((٨٨٠)) باشد او در من ببيند عيبها من نبينم در وجود خود شها
((٨٨١)) هر كسى گر عيب خود ديدى ز پيش كى بدى فارغ از اصلاح خويش