تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٠٦ - تفسير ابيات
[ مضمون اين بيت را در موقع نقد و تحليل بررسى كردهايم ، لطفاً مراجعه فرماييد ] از اين مردم عامى كارى جز اين فرومايگىها ساخته نيست ، اينان هستند كه نمى توانند وجود پيامبران را تحمل كنند و آنان را مى كشند . اين احمقها كه در سيه چال نادانى سقوط كردهاند همانها هستند كه به موجودات نازنين الهى و پيشوايان ربانى كه در راه تأمين سعادت آنها از جان و مال و فرزندان مى گذشتند ، مى گفتند : از ميان ما بيرون رويد ، شما را بايد بكشيم چرا ؟ براى اين كه وجود شما را به فال بد گرفتهايم .
بيا نادانى مسيحى را تماشا كن ، مى گويد : عيسى خدا است و مى گويد : اين خدا را قوم يهود به دار آويختهاند . آن گاه به همين خداى آويخته شده در دار پناه مى برد و از او امان مى جويد آخر چرا فكر نمى كند كه خداى به دار رفته قدرتى ندارد تا امرى نشان بدهد . پيامبر اسلام از همين مردم عامى دلى خونين داشت كه خدا فرمود : اگر تو در ميان آنها نبودى آنها را معذب مى ساختم ، خطر اين مردم قلب و دغل باز و ريا كار و ظاهر ساز در بارهء پيغمبران الهى و اولياء الله بيشتر از ديگران است ، چنان كه خطر متقلب خائن به طلا و زرگر بيش از همه است .
دريغا به جاى اين كه خوبان در جوامع بشرى بروز كنند و باعث تسكين آلام انسانها شوند همواره از دست مردم پست فطرت حيوان صفت در مخفىگاه ها به سر مى برند ، خوبان و خوب سيرتان در آتشى كه حسد و رشك دشمنان شعله ور ساخته است مى سوزند ، يوسفها بايستى با جمال الهى خود روشنگر ظلمتكدهء اجتماعات باشند ، اما مگر زشت سيرتان و پست فطرتان مى گذارند كه آنان از چاه بيرون آيند و از زندان تنهايى رهايى يابند .
صائب تبريزى مى گويد :
ديدهء يوسف شناسى نيست در ملك وجود ور نه با آن تيرگى زندان دنيا هم خوش است قفس تنگ جهان جاى پر افشانى نيست يوسفى نيست درين مصر كه زندانى نيست