تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١١ - فرمودن والى آن مرد را كه خار بن را كه نشاندهاى بر سر راه بر كن
((١٢٤٧)) تو مثال دوزخى او مؤمن است كشتن آتش به مؤمن ممكن است
((١٢٤٨)) مصطفى فرمود از گفت جحيم كاو به مؤمن لابه گر گردد ز بيم
((١٢٤٩)) گويدش بگذر زن من اى شاه زود هين كه نورت سوز نارم را ربود
((١٢٥٠)) پس هلاك نار نور مؤمن است ز انكه بىضد دفع ضد لا يمكن است
((١٢٥١)) نار ضد نور باشد روز عدل كآن ز قهر انگيخته شد اين ز فضل
((١٢٥٢)) گر همى خواهى تو دفع شر نار آب رحمت بر دل آتش گمار
((١٢٥٣)) چشمهء آن آب رحمت مؤمن است آب حيوان روح پاك محسن است
((١٢٥٤)) پس گريزان است نفس تو از او ز انكه تو از آتشى او ز آب جو
((١٢٥٥)) ز آب آتش ز ان گريزان مى شود كآتشش از آب ويران مى شود
((١٢٥٦)) حس و فكر تو همه از آتش است حس شيخ و فكر او نور خوش است
((١٢٥٧)) آب نور او چو بر آتش چكد چك چك از آتش بر آيد بر جهد
((١٢٥٨)) چون كند چك چك تو گويش مرگ و درد تا شود اين دوزخ نفس تو سرد
((١٢٥٩)) تا نسوزد او گلستان تو را پشت نكند عدل و احسان تو را يك شرر از وى هزاران گلستان از يكى نه نام ماند نه نشان
((١٢٦٠)) بعد از آن چيزى كه كارد بر دهد لاله و نسرين و سيسنبر دهد
((١٢٦١)) باز پهنا مى رويم از راه راست باز گرداى خواجه راه ما كجاست ؟
((١٢٦٢)) اندر آن تقرير بوديم اى خسور كه خرت لنگ است و منزل دور دور بار نو باشد گران ، در راه چاه كج مرو دور است اندر شاه راه سال شصت آمد كه در شستت كشد راه دريا گير تا يابى رشد آن كه عاقل بود در دريا رسيد شد خلاص از دام و از آتش رهيد چون كه بىگه گشت و آن فرصت گذشت مرده گرد و رو سوى دريا ز دشت ور نه در تابه شوى بريان بسى اين چنين هرگز كند بر خود كسى ؟
حال آن سه ماهى و آن جويبار گفته شد اينجا براى اعتبار