تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٤ - تفسير ابيات
اين جهان پديدار مى گردد و خاموش مى شود مانند همان حبابهاى ريز و درشت صابون بدون اعتناء و بىاهميت راه نابودى را پيش مى گيرد و ما تنها به اين خوش وقتيم كه زندگانى مى كنيم و آن صابون را به كار مى گيريم و لباس زندگانى ما هم تميز مى گردد . اين الله ا لله گفتنهاى ما خواه در سوگندها و خواه در توجهات قلبى و خواه در استدلالات فلسفهء الهى و خواه در مسائل اجتماعى در حقيقت شبح بسيار نارسايى در تاريكىهاى انبوه از عوامل درونى و برونى ما غوطه ور است كه به هيچ وجه با آن واقعيت وفق نمى دهد .
تفسير ابيات يك روستايى گاوش را در طويله به آخور بست و شبانگاه شيرى آمد و گاو را كشته به جاى او ايستاد . روستايى در تاريكى وارد طويله گشته نزديك گاو موهوم خود رفت كه در حقيقت شير درندهاى بود . به رسم هميشگى شروع كرد اعضاى شير را به عوض گاو ماليدن ، گاهى دست به پهلويش مى كشيد و گاهى بر پشت و گاهى زير شكمش ، شير اين حركات روستايى را كه احساس كرد در دل خود مى گفت : اگر روز روشن بود و اين مرد مى ديد با چه حيوانى در تماس است زهره اش چاك مى شد و دل خون مى گشت .
اين روستايى ساده لوح غوطه ور در جهل بدان جهت گستاخانه بدن مرا مى خارد كه در اين دل شب مرا گاو خود پنداشته است .
مطابق اين داستان است جريان روانى ما آدميان خاكى ساده لوح كه در تاريكىها غوطه وريم .
ما آدميان هر روز و شب صدها بار نام خدا را مى بريم و احساس هيچ گونه عظمت نمى كنيم . چرا ؟ زيرا - تاريكىهاى طبيعت از يك طرف و غلبهء تمايلات حيوانى از طرف ديگر نمى گذارد ما بدانيم كه چه مى گوييم . نام خداوندى آن حقيقت است كه از عظمت آن كوه طور درهم شكافت و متلاشى گشت و عيسى عليه السلام به مردهء پوسيده خواند و آن را زنده كرد .