تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٥ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
((٦١٤)) با وكيل قاضى ادراكمند اهل زندان در شكايت آمدند
((٦١٥)) كه سلام ما به قاضى بر كنون باز گو آزار ما زين مرد دون
((٦١٦)) كاندرين زندان بماند او مستمر ياوه تاز و طبل خوار است و مضر مرد زندانى نيابد لقمه اى ور به صد حيلت گشايد طعمه اى در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو حجتش اينكه خدا گفته كلوا
((٦١٧)) چون مگس حاضر شود در هر طعام از وقاحت بىصلا و بىسلام
((٦١٨)) پيش او هيچ است لوت شصت كس كر كند خود را اگر گوييش بس
((٦٢١)) زين چنين قحط سه ساله داد داد ظل مولانا ابد پاينده باد
((٦٢٢)) گو ز زندان تا رود اين گاو ميش يا وظيفه كن ز وقفى لقمه ايش
((٦٢٣)) اى ز تو خوش هم ذكور و هم اناث داد كن المستغاث المستغاث
((٦٢٤)) سوى قاضى شد وكيل با نمك گفت با قاضى شكايت يك به يك
((٦٢٥)) خواند او را قاضى از زندان به پيش پس تفحص كرد از اعيان خويش
((٦٢٦)) گشت ثابت پيش قاضى آن همه كه نمودند از شكايت آن رمه
((٦٢٧)) گفت قاضى خيز زين زندان برو سوى خانهء مرده ريگ خويش شو
((٦٢٨)) گفت خان و مان من احسان توست همچو كافر جنّتم زندان توست
((٦٢٩)) گر ز زندانم برانى تو بردّ خود بميرم من ز درويشى و كد
((٦٣٠)) همچو ابليسى كه مى گفت اى سلام رب انظرنى الى يوم القيام
((٦٣١)) كاندرين زندان دنيا من خوشم تا كه دشمن زادگان را مى كشم
((٦٣٢)) هر كه او را قوت ايمانى بود وز براى زاد ره نانى بود
((٦٣٣)) مى ستانم گه به مكر و گه به ريو تا بر آرند از پشيمانى غريو
((٦٣٤)) گه به درويشى كنم تهديدشان گه به زلف و خال بندم ديدشان
((٦٣٥)) قوت ايمانى در اين زندان كم است و آنچه هست از قصد اين سگ در خم است