تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
او بود . » [١] ٣٤ - « عالم اخلاق نمايشى از اين بزرگتر ندارد : يك وجدان مغشوش و مضطرب رسيده به كنارهء يك عمل زشت و غوطه ور در تماشاى خواب يك مرد درست . » [٢] پس از آن كه آن روحانى ژان والژان را از دست ژاندارمها كه زنبيل حاوى نقره ها را در دست او ديده و گرفتارش كرده بودند نجات داد گفت :
٣٥ - « ژان والژان برادر من شما از اين پس ديگر به بدى تعلق نداريد ، بلكه متعلق به خوبى هستيد ، اين جان شما است كه من از شما مى خرم از افكار سياه و از جوهر هلاكش مى رهانم و به خدا تقديمش مى كنم . » [٣] در بارهء پولى كه از دست آن بچه ( ساووايى ) در بيابان جلو ژان والژان به زمين افتاد و ژان والژان پاى خود را از روى آن پول بر نداشته بالاخره به سبب نهيب و تهديد او فرار كرد ، اكنون ژان والژان پاى خود را از روى آن پول برداشته است وقتى نگاهش به پول افتاد .
٣٦ - « اين در وى اثرى مانند يك لرزش كهربايى بخشيد ، زير لب گفت : اين چيست ؟ سه قدم به قهقرا رفت سپس بىآن كه بتواند نگاه از نقطهاى كه يك لحظه قبل پايش بر آن فشرده مى شد بر دارد ايستاد ، پنداشتى اين شيئى كه در تاريكى مى درخشيد چشم گشودهاى است كه بر او خيره شده است . » [٤] در تفكراتى كه ژان والژان داشت تناقضى كه هر يك از دو طرف نقيضين حملهء جدى به او شروع كرده بودند چنين مى گويد :
٣٧ - « مبهما احساس مى كرد كه عفو و اغماض اين كشيش بزرگترين هجوم و شديدترين حملهاى بوده كه تا آن موقع لرزه در او افكنده است كه اگر با اين رحمت
[١] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٢٧٥ . .
[٢] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٢٧٦ . .
[٣] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٢٨٠ . .
[٤] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٢٨٢ . .