تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٠ - گرفتار شدن باز ميان جغدان در ويرانه
گرفتار شدن باز ميان جغدان در ويرانه
((١١٣٢)) باز در ويرانهء جغدان فتاد راه را گم كرد و در ويران فتاد
((١١٣٣)) او همه نور است از نور رضا ليك كورش كرد سرهنگ قضا
((١١٣٤)) خاك در چشمش زد و از راه برد در ميان جغد و ويرانش سپرد
((١١٣٥)) بر سرى جغدانش بر سر مى زنند پرّ و بال نازنينش مى كنند
((١١٤٠)) ولوله افتاد در جغدان كه من نى مقيمم مى روم سوى وطن
((١١٤١)) اين خراب آباد در چشم شماست ور نه ما را ساعد شه باز جاست
((١١٤٢)) جغد گفتا باز حيلت مى كند تا ز خان و مان شما را بر كند
((١١٤٣)) خانه هاى ما بگيرد او ز مكر بر كند ما را به سالوسى ز وكر
((١١٤٤)) مى نمايد سيرى اين حيلت پرست و الله از جمله حريصان برتر است
((١١٤٥)) او خورد از حرص طين را همچو دِبس دنبه مسپاريد اى ياران به خرس
((١١٤٦)) لاف از شه مى زند وز دست شاه تا برد او ما سليمان را ز راه
((١١٤٧)) خود چه جنس شاه باشد مرغكى مشنوش گر عقل دارى اندكى
((١١٤٨)) جنس شاه است او و يا جنس وزير هيچ باشد لايق لوزينه سير ؟
((١١٤٩)) آن چه مى گويد ز مكر و فعل و فن هست سلطان با حشم جوياى من
((١١٥٠)) اينت ماليخولياى ناپذير اينت لاف خام و دام گول گير
((١١٥١)) هر كه اين باور كند از ابلهيست مرغك لاغر چه در خورد شهيست
((١١٥٢)) كمترين جغد ار زند بر مغز او مر و را ياريگرى از شاه كو ؟