تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٢ - تفسير ابيات
اى توانگر و اى ثروتمند به فقير و بىنوايان روزگار مخند و آنان را به سخريه مگير ، اگر از آنان خطا ديدى به خطاى آنان مخند ، زيرا فقر و فلاكت انسان را از حالت اعتدال بيرون مى برد .
صوفيان براى آن كه شكم خود را سير كرده و ضمناً آبروى خود را هم حفظ كنند ، يك بازى شروع كردند به عنوان بازى خر فروشى تا خر آن صوفى بىنوا را بفروشند و آن شب را به شادى بگذرانند .
ارتكاب به اين بزهكارى از روى ضرورت بود ، آن ضرورت كه ره گونه ممنوعيتها را بر مى دارد . آن ضرورت كه فسادها را به صلاح مبدل مى سازد [ البته بايستى به اين نكته توجه كرد كه در كلام جلال الدين مسامحهاى وجود دارد كه تقريباً به تناقض مى انجامد ، زيرا اگر ضرورتى براى آن بىنوايان ايجاد شده بود ، ديگر نمى توان گفت آنها مقصر بودند ، چنان كه خود جلال الدين هم متوجه است و مى گويد : ضرورتها ممنوعها را مباح مى سازد . ] بالاخره الاغ آن صوفى تازه را از راه رسيده را فروختند و شمعها روشن نموده ، سفره را پهن كردند .
غوغايى در خانقاه برخاست ، آن شب در خانقاه غذايى و ساعى و ولولهاى راه افتاده بود . چند لحظه و چند ساعت از اندوه دنيا فارغ بجست و خيز و پاى كوبى پرداختند و چنين مى گفتند : تا كى در مدت عمر محدود به بىنوايى و فقر تحمل كنيم تا كى اين زنبيل گدائى را به دوش بكشيم آخر ما هم جزء انسانها هستيم ، ما هم جان داريم ، براى ما امشب دولت روى آورده است .
آنان چرا در درل خود تخم باطل مى كاشتند ؟ چرا بىنوايى از امور مادى را سقوط جان گمان مى كردند ؟ براى آن كه آن چه را كه جان نيست به جاى جان حقيقى گرفته بودند .
برويم سر آن مسافر بىچاره تازه از راه رسيده ، او كه از راه دراز آمده خسته و كوفته خود را به آن خانقاه رسانيده بود ، مى بيند كه به اصطلاح معمولى بخت و اقبال