تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٨٢ - آيه
((٩٣)) نقش جان خويش مى جستم بسى هيچ مى ننمود نقشم از كسى
((٩٤)) گفتم آخر آينه از بهر چيست تا بداند هر كسى كاز جنس كيست
((٩٥)) آينهء آهن براى لونهاست آينهء سيماى جان سنگين بهاست
((٩٦)) آينهء جان نيست الَّا روى يار روى آن يارى كه باشد ز آن ديار
((٩٧)) گفتم اى دل آينهء كل را بجو رو به دريا كار بر نايد ز جو
((٩٨)) زين طلب بنده به كوى تو رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد
((٩٩)) ديدهء تو چون دلم را ديده شد صد دل ناديده غرق ديده شد آينهء كلى بر آوردم ز دود ديدم اندر آينه نقش تو بود
((١٠٠)) آينهء كلى تو را ديدم ابد ديدم اندر چشم تو من نقش خود
((١٠١)) گفتم آخر خويش را من يافتم در دو چشمش راه روشن يافتم
((١٠٢)) گفت وهمم كان خيال توست هان ذات خود را از خيال خود بدان
((١٠٣)) نقش من از چشم تو آواز داد كه منم تو ، تو منى در اتحاد
((١٠٤)) اندرين چشم منير بىزوال از حقايق راه كى يابد خيال
((١٠٥)) در دو چشم غير من تو نقش خود گر ببينى آن خيالى دان و ردّ
((١٠٦)) آن كه سرمهء نيستى در مى كشد باده از تصوير شيطان مى چشد
((١٠٧)) چشم او خانهء خيال است و عدم نيستها را هست بيند لاجرم
((١٠٨)) چشم من چون سرمه ديد از ذو الجلال خانه هستى است نى خانه خيال
((١٠٩)) تا يكى مو باشد از تو پيش چشم در خيالت گوهرى باشد چو يشم
((١١٠)) يشم را آن گه شناسى از گهر كز خيال خود كنى كلى عبر
آيه « وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذاتَ اَلْيَمِينِ وَذاتَ اَلشِّمالِ وَكَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْه بِالْوَصِيدِ لَوِ اِطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً . » ١٨ : ١٨ (١)
(١) سوره الكهف ، آيهء ١٨ . .