تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦٥ - فى المناجاة
فى المناجاة
اى خداى پاك بىانباز و يار دستگير و جرم ما را در گذار
((٦٩١)) ياد ده ما را سخنهاى رقيق كه تو را رحم آورد آن اى رفيق
((٦٩٢)) هم دعا از تو اجابت هم ز تو ايمنى از تو مهابت هم ز تو
((٦٩٣)) گر خطا گفتيم اصلاحش تو كن مصلحى تو اى تو سلطان سُخُن
((٦٩٤)) كيميا دارى كه تبديلش كنى گر چه جوى خون بود نيلش كنى
((٦٩٥)) اين چنين ميناگرىها كار توست اين چنين اكسيرها ز اسرار توست
((٦٩٦)) آب را و خاك را بر هم زدى ز آب و گل نقش تن آدم زدى
((٦٩٧)) نسبتش دادى به جفت و خال عم با هزار انديشهء شادى و غم
((٦٩٨)) باز بعضى را رهايى داده اى زين غم شادى جدايى داده اى
((٦٩٩)) بردهاى از خوش و پيوند و سرشت كردهاى در چشم او هر خوب زشت
((٧٠٠)) هر چه محسوس است او رد مى كند و آن چه ناپيداست مسند مى كند
((٧٠١)) عشق او پيدا و معشوقش نهان يار بيرون فتنهء او در جهان
((٧٠٢)) هين رها كن عشقهاى صورتى عشق بر صورت نه بر روى ستى
((٧٠٣)) آن چه معشوق است صورت نيست آن خواه عشق اين جهان خواه آن جهان
((٧٠٤)) آن چه بر صورت تو عاشق گشته اى چون برون شد جان چرايش هشتهاى ؟
((٧٠٥)) صورتش بر جاست اين سيرى ز چيست ؟
عاشقا واگو كه معشوق تو كيست ؟
((٧٠٦)) آن چه محسوس است اگر معشوقه است عاشقستى هر كه او را حسّ هست
((٧٠٧)) چون وفا آن عشق افزون مى كند كى وفا صورت دگرگون مى كند
((٧٠٨)) پرتو خوشيد بر ديوار تافت تابش عاريتى ديوار يافت
((٧٠٩)) بر كلوخى دل چه بندى اى سليم واطلب اصلى كه پايد او مقيم
((٧١٠)) اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش خويش بر صورت پرستان ديده بيش
((٧١١)) پرتو عقل است آن بر حس تو عاريت مى دان ذهب بر مسّ تو