تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٧ - تفسير ابيات
را از جلو آنها برداشته به شيخ گفت : پول حلوا را بدهيد . شيخ گفت : دينار را از كجا بياورم ؟ خودم قرض دارم و رهسپار ديار نيستى . كودك حلوا فروش طبق را بر زمين زده ناله و افغان مى كند و مى گويد : كاش پاهاى من مى شكست ، يا اى كاش دور گلخنها مى گشتم و پايم به اين خانقاه نمى رسيد ، اين صوفيان كسانى هستند كه هميشه لقمه خورده و شكم را مانند طبل بالا مى آورند و مانند گربه روى خود را مى شويند ، ولى دلهاى آنان مانند سنگ سخت مى باشد .
مردم به صداى ناله و بانگ كودك حلوا فروش در آن جا جمع شدند . كودك به نزد شيخ آمده گفت : تو يقين بدان كه اگر پول حلواى مرا ندهى استادم مرا خواهد كشت .
آيا تو اجازه مى دهى كه با دست خالى به سوى استادم بر گردم و او مرا بكشد ؟ از آن طرف غرماء هم با قيافه هاى گرفته و داد و فرياد رو به شيخ آوردند كه اين چه بازى است كه در آوردى ؟ تو مال ما را خورده و بار سنگين او را به دوش گرفته بودى ، اين حادثهء اخير چه بود كه بىچاره حلوا فروش را گرفتار ساختى ؟ گريهء كودك حلوا فروش تا موقع نماز ديگر ادامه داشت ، ولى شيخ باو ننگريسته كوچكترين اعتنايى به او نكرد .
شيخ در حالى بود كه فارغ از هر گونه اختلاف و جفا و تزاحم روى خويش را مانند ماه در لحاف كشيده بود .
او به فرار سيدن هنگام اجل كه پيك خدايى است خوشحال و با جهان از ليت كه او به عنوان ابديت رو به سويش نهاده بود شاد كام ، و از هر گونه اعتراض مردم اعم از خاص و عام رو گردانيده و به خويشتن مشغول بود .
آرى كسى كه جان روحانى او در رويش لبخند شيرين مى زند از ترش رويى مردم چه باكى خواهد داشت ؟ آن راد مرد الهى كه جان به ديدگان او بوسه مى زند ، كى و چگونه از فلك و خشم او اندوهگين مى گردد ؟ شباهنگام ، آن گاه كه ماه زيبا مهتاب خود را در فضا مى پراكند سگان عوعو مى كنند ، آيا عوعو سگان مى تواند ماه را از نور پراكنى باز بدارد ؟ بگذار سگ وظيفهء خود را انجام بدهد ، براى ما هم وظيفهاى وجود دارد كه تا هستى او برقرار است از انجام آن وظيفه كوتاهى نخواهيم كرد . هر كسى