تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٩٠ - التزام كردن خادم تيمار بهيمه را و تخلف نمودن
من ز تو اُستاترم در فن خود ميهمان آيد مرا از نيك و بد لايق هر ميهمان خدمت كنم من ز خدمت چون گل و چون سوسنم
((٢١٧)) خادم اين گفت و ميان بر بست چست گفت رفتم كاه و جو آرم نخست
((٢١٨)) رفت و از آخور نكرد او هيچ ياد خواب خرگوشى بدان صوفى فتاد
((٢١٩)) رفت خادم جانب اوباش چند كرد بر اندرز صوفى ريشخند
((٢٢٠)) صوفى از ره مانده بود و شد دراز خوابها مى ديد با چشم فراز
((٢٢١)) كآن خرش در چنگ گرگى مانده بود پاره ها از پشت و رانش مى ربود
((٢٢٢)) گفت لا حول اين چه ماليخولياست اى عجب آن خادم مشفق كجاست
((٢٢٣)) باز مى ديد آن خرش در راهرو گه به چاهى مى فتاد و گه بگو
((٢٢٤)) گونه گون مى ديد ناخوش واقعه فاتحه مى خواند با القارعه
((٢٢٥)) گفت چاره چيست ياران جسته اند رفتهاند و جمله درها بسته اند
((٢٢٦)) باز مى گفت اى عجب كان خادمك نى كه با ما گشت هم نان و نمك
((٢٢٧)) من نكردم با وى الا لطف و لين او چرا با من كند بر عكس كين
((٢٢٨)) هر عداوت را سبب بايد سند ور نه جنسيّت وفا تلقين كند
((٢٢٩)) باز مى گفت آدم با لطف وجود كى بر آن ابليس جورى كرده بود ؟
((٢٣٠)) آدمى مر مار و كژدم را چه كرد كه همى خواهند او را مرگ و درد ؟
((٢٣١)) گرگ را خود خاصيت بدريدن است كاين حسد در خلق آخر روشن است
((٢٣٢)) باز مى گفت اين گمان بد خطاست بر برادر اين چنين ظنم چراست ؟
((٢٣٣)) باز گفتى حزم سوء الظن توست هر كه بد ظن نيست كى ماند درست
((٢٣٤)) صوفى اندر وسوسه و آن خر چنان كه چنان بادا جزاى دشمنان
((٢٣٥)) آن خر مسكين ميان خاك و سنگ كژ شده پالان دريده پالهنگ
((٢٣٦)) خسته از ره جملهء شب بىعلف گاه در جان كندن و گه در تلف
((٢٣٧)) خر همه شب ذكر گويان كاى اله جو رها كردم كم از يك مشت كاه