تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٠ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
جز اوج حقيقت نيست . » [١] ١٣٩ - ( اگو ) وجدان شهر است ، همه چيز رو به آن مى رود و در آن با خود مواجه مى شود . در اين جاى كبود ظلمات هست ، ولى اسرارى نيست . آن جا هر چيز شكل واقعىاش را يا لااقل شكل نهايىاش را دارد . آن جا تودهء كثافات اين خاصيت را براى خود دارد كه دروغگو نيست ، سادگى به آن پناهنده شده است ، نقاب ( بازيل ) [ شخص مظهر ريا و حرص ] در آن يافته مى شود ، اما فقط از آن مقوايش و ريسمانهايش ، درونش مثل بيرونش نمايان است و گل و لاى شرم آورى پر رنگش ساخته است . بينى دروغين ( اسكاپن ) [ مظهر تقلب و تزوير ] در مجاورت آن است . همه ناپاكىهاى مدنيت همين كه از خدمت بيرون روند در اين گودال حقيقت كه لغزش بىكران اجتماعى به آن منتهى مى شود فرو مى افتند و در آن غوطه مى خورند ، اما خويشتن را در آن جلوه گر مى سازند . اين آميختگى به منزلهء يك اعتراف است ، آن جا ديگر تظاهر دروغين وجود ندارد ، آراستگى ظاهرى يافته نمى شود ، ناپاكى حجابش را دور اندازد هر چه هست برهنگى مطلق است ، صورت موهوم و سرابها و هيچ چيز ديگر آن جا نيست ، جز آن چه واقعاً هست و چهرهء مشئوم آن چه را كه فنا مى پذيرد به خود مى گيرد . جايگاه واقعيت و نابودى است .
آن جا يك ته بطرى شكسته شرابخوارگى را اعتراف مى كند ، يك دستهء زنبيل از نوكرى حكايت مى كند ، آن جا مغز سيب كه پيش از اين خويشتن را به آراء ادبى آراسته بود دو باره همان مغز سيب مى شود ، نقش سكهء پول سياه با نهايت صداقت زنگار به خود مى گيرد ، آب دهان ( كائيف ) [ كه آن را قيافا نيز گويند ، روحانى بزرگ يهودى است كه عيسى مسيح عليه السلام و حواريون را محكوم كرد ] باقى ( فالستاف ) [ كاپيتن انگليسى رفيق هرزه گىهاى هانرى پنجم پادشاه انگليس ] تلاقى مى كند ، ليرهء طلائى كه از قمار خانه بيرون مى آيد با ميخى كه نوك طناب خودكشى به آن آويخته
[١] بىنوايان ، ج ٢ ، ص ٥٧٥ .