تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٨ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
آسمان لاجوردى داشته باشند مى گويند : همين بس است متفكرانى وجود دارند كه در شگفتىها فرو مى روند و در مجذوبيت و در پرستش طبيعت غوطه ور مى شوند و از ميان امواج آن بىاعتنايى به بد و خوب را حاصل مى دارند ، در كون و مكان سير و سياحت مى كنند ، با رخشندگى بسيار از آدميان فارغاند ، نمى فهمند كه آدمى در همان موقع كه مى تواند زير درختان با صفا بنشيند و در تخيل فرو رود ، مى تواند انديشه اش را به گرسنگى اينان ، به تشنگى آنان ، به برهنگى فقيران در زمستان ، به خميدگى لنفاوى يك ستون فقرات كوچك ، به بستر بيمار ، به كلبهء تاريك ، به زندان سياه چال ، به لباسهاى پارهء دختران جوان لرزان مشغول سازد . اينها ارواحى آرام و مخوفند كه رضايى بىرحمانه دارند .
امر عجيب اين كه ابديت كفايتشان مى كند . اين احتياج بزرگ آدمى ، اين وجود فانى كه به خوبى قابل ديدن و فرا گرفتن است ، چيزى است كه آنان هيچ نمى دانند . محدودى كه قابل ترقى است ، اين شاه كار عالى چيزى است كه در فكرش نيستند . لا يتناها كه از تركيب بشرى و لاهوتى محدود و نامحدود به وجود مى آيد از نظرشان ناپديد مى شود . هر چند كه با عظمت رو در رو باشند لبخند مى زنند ، هرگز مسرتى ندارند ، هميشه در جذبهاند ، غوطه خوردن حيات آنان است . تاريخ بشريت براى آنان چيزى جز يك نقشهء چند پاره نيست . ( كل ) در آن وجود ندارد ، ( كل واقعى ) در خارج آن است . پس اشتغال به اين ( جزء ) يعنى آدمى براى چه خوب است ؟ آدمى رنج مى برد ؟ ممكن است ، اما كارى به آن نداشته باشيد و ستاره ( آلده باران ) را بنگريد كه چگونه اوج مى گيرد مادر ديگر در پستان شير ندارد ، كودك نوزاد از گرسنگى جان مى دهد بسيار خوب ، اما من از اين مطالب هيچ نمى دانم بياييد و تماشا كنيد كه اين خط مدور كه بر كندهء درخت كاج است وقتى كه زير ( ميكروسكوپ ) ديده شود به صورت چه گل ستاره زيبا نمايان مى شود زيباترين تورىها را بياوريد و با اين مقايسه كنيد اين متفكران دوست داشتن را از ياد مى برند ، منطقة البروج چنان در اينان اثر مى بخشد كه از نگريستن به كودكى كه اشك مى ريزد بازشان مى دارد . خدا جانشان را در محاق