تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٩ - تفسير ابيات
بدان جهت همواره در آتش محروميت مى سوزند . همهء مردم در طلب طلا هستند ، ولى براى ديده گان عاميان غير از طلاهاى قلب چيز ديگرى نمودار نمى شود .
آن بارقه هاى الهى كه بر قلب تو مى زند ، متوجه باش و آن را با گمانها مخلوط مساز .
اگر براى تو محك واقعى براى تشخيص خوب از بد پيدا شده است به دريافتهاى خود بزن و خوب را از بد تميز بده و اگر چنين محكى ندارى برو نزد دانايان و مردان الهى .
جان تو كه جايگاه هزاران جريانات و فعاليتهاى گوناگون است اقيانوس بس بىكرانى است كه هر گونه سنگ بىارزش و گوهرهاى با ارزش در آن وجود دارد ، براى بهره بردارى از آن جريانات و فعاليتها مجبورى كه يك محك بسيار حساس و عالى در ميان جان خود داشته باشى و اگر نتوانستى به محك واقعى دست يابى حد اقل اين راه هاى مخوف را تنها مرو .
« قطع اين مرحله بىهمرهى خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهى »
بانگ جنايت كاران طبيعى و انسانى كه در پيرامون ما و در سر راه ما به هدف اعلاى موجوديت ما طنين انداز گشته است ، به گوش ساده لوحان آشنا مى آيد ، ولى چه آشنايى ؟ اين آشنايى كارى كه خواهد كرد رهسپار كردن تو به سوى فنا است .
اين غولان و ره زنان انسان نما فرياد مى زنند كه اى كاروانيان انسانيت ، اين است نام و نشان ما ، ما افراد دل سوز و خدمتگزاران شما انسانها هستيم ، بياييد به سوى ما . نه تنها آنها خودشان را به نيكى معرفى مى كنند ، بلكه حتى نام و نشان شما را هم مى دانند و با اين شناسايى شما را از جملهء افرادى خواهند كرد كه مانند خورشيد فروزان پيش از آن كه به ثمر وجودى خود كه درخشيدن است برسيد ، به غروب خواهند كشانيد . آنان كه بدون تامل و راهنما راه خود را پيش گرفته و در پهنهء اين بيابان بىسر و ته