تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٣٠ - تفسير ابيات
ديدن روشنايى طبيعى روز ، كه از كارهاى مادى و طبيعى خود بهره مند شوى . با آن حال كه چشم تو باز است ، باز مى بينى كه درد و اندوه تو را فرا گرفته است ، بايد بدانى كه اين درد و اندوه معلول بستن چشم درونى تست . اين درد و اندوه ناشى از تقاضاى دايمى چشم درونى است كه به تو نهيب مى زند كه مرا باز كن و با من حقيقت را درياب . تو كه اين خواسته چشم درونى را اجابت نمى كنى ، درد و اندوهى در درون تو به وجود مى آيد . بيا در اين مسئله كمى دقت كن ، تو كه مى بينى وقتى دو چشمان طبيعى بسته مى شود تو از ديدن نور طبيعى اندوهگين و بىنوا مى شوى ، آيا با بستن ديده گان درونى ، دردمند و اندوهگين نخواهى گشت ؟ هنگامى كه معشوق من مرا مى خواند اول بايستى خود را مورد مطالعه قرار بدهم و ببينم آيا من شايستگى اين دعوت را دارم يا نه ؟ اگر احساس كردم كه شايستگى آن كشش را ندارم ، در پى تحصيل كمال و زيبايى بر آيم ، زيرا - اگر با همان حال زشت دعوت او را اجابت كنم آن چنان ناشايست خواهد بود كه انسان زيبايى يك فرد زشت و كريه المنظرى را به سوى خود بخواند . اين خواندن براى كشش حقيقى به سوى او نيست ، بلكه اين دعوت براى سخريه او است كه باشد كه به خود بيايد و در درون خود آرزوى زيبايان را نپروراند . آيا روزى فرا خواهد رسيد كه به خويشتن متوجه گشته بدانم كه آيا من زيبايم يا زشت ؟ من براى شناسايى خويشتن راه ها سپرى كردم ، تكاپوها نمودم ، به اميد آن كه نقش جان خود را پيدا كنم ، اما اين نقش را در هيچ كس نديدم . با خود گفتم پس اين كه انسانها آيينه انسانها هستند چيست ؟ مگر آيينه نبايد آن چه را كه در مقابلش قرار گرفته است نشان بدهد و جنس او حقيقت آن را آشكار نمايد ؟ با اين هدف گيرى كه من به راه افتاده بودم نمى توانست مرا به مقصد برساند ، زيرا - من با آيينه هاى معمولى سر و كار داشته يا از صورت آيينه معمولى انسانها مى خواستم خود را دريابم و اين امرى امكان ناپذير بود ، زيرا - آينه آهن براى نشان دادن رنگها است .