تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٣ - خداوندا واقعيات را آن چنان كه هستند به ما بنمايان بحثى در حقيقت و واقعيت
به گروه هاى ثانوى تقسيم مى گردند .
به نظر مى رسد كه اعتقاد به اين كه هيچ واقعيتى با قطع نظر از انسان وجود ندارد نه واقعيت انسانى و نه واقعيت غير انسانى بىشباهت به ماليخوليا نمى باشد و اگر بخواهيم به همين نظريه عمل كنيم اولين چيزى كه واقعيت از آن سلب خواهد شد خود همين نظريه است ، زيرا - واقعيت داشتن اين نظريهء معلول اين است كه گويندهء آن واقعيت داشته باشد و اگر فرض كرديم كه براى هيچ چيز واقعيتى نيست ، بدون ترديد اظهار كننده همين نظريه محكوم به هيچ مى باشد و اين نظريه را مطابق همان بيمارى معروف روانى ابراز كرده است كه تنها خود را مى بيند .
ما مى توانيم براى اين كه به تفاهم بيشترى نايل شويم ، عجالتاً كلمهء واقعيت را در هر لغت كه بوده باشد كنار بگذاريم و از روشنترين قضايا شروع كرده و به مشكلات آنها برسيم :
ما زنده هستيم ، درك مى كنيم ، مى خواهيم ، خود دارى مى كنيم ، براى زندگانى خود جا باز مى كنيم .
يكى از بارزترين نمودهاى زندگانى حركت است ، اما اين حركت در هر حال به طور دل خواه انجام نمى گيرد ، من اگر بخواهم فرزند من در ده سالگى نيروى عقلانى چهل سالگى را داشته باشد امكان ناپذير است و اين مى خواهم هم بىهوده و باطل مى باشد . فعلًا در كره زمين هستم ، اگر بخواهم در همين لحظه در كرهء مريخ هم بوده باشم امكان پذير نخواهد بود . اگر بخواهم كارزارها و كهكشانها را در اطاق خود روى ميزم قرار داده و به آنها تماشا كنم نمى توانم و . . . بدينسان پيرامون حركت و زندگىام را ميلياردها عوامل گرفته است كه نمى تواند به طور آزاد براى حركت خود راهى باز كند ، به اضافهء اين كه حركت مزبور را خودم هم درك مى كنم .
با آگاهى به مراتب فوق قانع مى شوم كه جز من موجوداتى واقعيت دارند كه گاهى موافق حركت من و گاهى مخالف آن مى باشند . حالا شما مى خواهيد نام اين وضع را كه