تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٧ - فروختن صوفيان بهيمهء صوفى مسافر را به جهت سفره و سماع
((٥٣٣)) جز مگر آن صوفئى كز نور حق سير خورد او فارغ است از ننگ و دق
((٥٣٤)) از هزاران اندكى زين صوفى اند باقيان در دولت او مى زيند
((٥٣٥)) چون سماع آمد از اول تا كران مطرب آغازيد يك ضرب گران
((٥٣٦)) خر برفت و خر برفت آغاز كرد زين حراره جمله را انباز كرد
((٥٣٧)) زين حراره پاى كوبان تا سحر كف زنان خر رفت و خر رفت اى پسر
((٥٣٨)) از ره تقليد آن صوفى همين خر برفت آغاز كرد اندر حنين
((٥٣٩)) چون گذشت آن جوش و نوش و آن سماع روز گشت و جمله گفتند الوداع
((٥٤٠)) خانقه خالى شد و صوفى بماند گرد از رخت آن مسافر مى فشاند
((٥٤١)) رخت از حجره برون آورد او تا به خر بر بندد آن همراه جو
((٥٤٢)) تا رسد در همرهان او مى شتافت رفت در آخور خر خود را نيافت
((٥٤٣)) گفت آن خادم به آبش برده است ز انكه خر دوش آب كمتر خورده است
((٥٤٤)) خادم آمد گفت صوفى خر كجاست ؟
گفت خادم ريش بين جنگى بخاست
((٥٤٥)) گفت من خر را به تو بسپرده ام من تو را بر خر موكل كرده ام بحث با توجيه كن حجت ميار آن چه من بسپردمت واپس سپار
((٥٤٦)) از تو خواهم آن چه من دادم به تو باز ده آن چه فرستادم به تو
((٥٤٨)) گفت پيغمبر كه دستت هر چه برد بايدش در عاقبت واپس سپرد
((٥٤٩)) ور نهاى از سركشى راضى به اين نك من و تو خانه قاضىّ دين
((٥٥٠)) گفت من مغلوب بودم صوفيان حمله آوردند و بودم بيم جان
((٥٥١)) تو جگر بندى ميان گربگان اندر اندازى و جويى ز ان نشان
((٥٥٢)) در ميان صد گرسنه گِردِه اى پيش صد سگ گربهء پژمرده اى
((٥٥٣)) گفت گيرم كز تو ظلماً بستدند قاصد جان من مسكين شدند
((٥٥٤)) تو نيايى و نگويى مر مرا كه خرت را مى برند اى بىنوا ؟
((٥٥٥)) تا خر از هر كه برد من واخرم ور نه توزيعى كنند ايشان زرم
((٥٥٦)) صد تدارك بود چون حاضر بدند اين زمان هر يك به اقليمى شدند