تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٠ - تفسير ابيات
اگر توانستى نفس خويشتن را بكشى ، از اين همه اعتذار و پوزش كه تو را در خود غوطه ور ساخته است رهايى پيدا خواهى كرد ، به اضافهء اين كه درك خواهى كرد كه تو اصلا دشمنى نداشتى .
اگر در اين مورد كسى توهم كرده و به صورت اشكال بگويد : اگر هر كس نفس خود را بتواند بكشد براى او دشمنى نمى ماند ، پس در بارهء پيامبران چه مى گوييد كه همواره آنان در ميان دشمنان خويش غوطه ور بودند گوش كن تا پاسخ اين اشكال را بتو بگويم : آنان دشمن انبياء نبودهاند ، بلكه آن منكران دشمن خويش بوده با خود عداوت مى ورزيدند ، در دنيا دشمن كسى است كه قصد جان دشمن را مى كند نه آن كسى كه خود در حال جان كندن است ، آنان در حال جان كندن خود بودند . تو گمان مى كنى خفاش بىنوا دشمن آفتاب تابان است او دشمن خويش است كه در حجابى از نقص عضوى گرفتار گشته و فروزندگى آفتاب را نمى بيند يا نمى خواهد .
فروزندگى آفتاب او را مى كشد ، اين شكنجهاى كه خفاش از درخشندگى خورشيد مى برد آيا خورشيد درخشان از اين كار رنجى مى كشد دشمن واقعى كسى است كه بر خويشتن ستم روا مى دارد و سنگ وجود خود را مانع مى شود كه از آفتاب بهره مند گشته به صورت لعل گران بهايى در آيد . آنان كه كفر مى ورزند در حقيقت از تحت تأثير قرار دادن خود از گوهر پاك انبياء جلوگيرى مى كنند .
آنان چگونه مى توانند حجاب چشم بيگانه مردان الهى بوده باشند ، بلكه ديده گان خود را كور و كج مى كنند . مثل آنان مثل آن غلام هندو است كه از سر پيكار و عداوت با آقاى خود ، دست به خودكشى زده و خود را از بالاى بام به زمين مى اندازد تا خود را بكشد و از اين راه صدمهء مالى به آقاى خود وارد كند اگر بيمار با طبيب عداوت بورزد ، اگر كودك با مربى و معلم خويش دشمنى كند ، اينان صدمهاى به طبيب و مربى نمى زنند ، بلكه اين ساده لوحان در حقيقت راه زن