تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٤ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
در ذهن تمدن نيستند ، زيرا كه از آن حد كه بشر را ياراى زيستن و تنفس در آن باشد گذاشتهاند اين قسمت را آغاز بهيميت مى توان شمرد . نردبان نزول از اين مرحله بس عجيب است ، هر يك از پله هايش با طبقه مربوط است كه فقط فلسفه مى تواند پا در آن بند كند و شخص در آن با يكى از كارگران مصادف مى شود كه گاه ملكوتى است ، گاه بد شكل ، پايينتر از ژان هوس [ مصلح سرزمين چكسلواكى كه پس از قتل او پيروانش ( هوسيتها ) در حدود صد سال با جور و استبداد جنگيدند ] لوتر [ پيشواى پروتستانها ] قرار دارد ، پايينتر از لوتر دكارت است ، زير دكارت ولتر است ، زير ولتر كوندورسه و پايينتر از كوندورسه روبسپير ، پايينتر از روبسپير مارا [ مرد انقلابى و آشوب طلب فرانسوى و عضو مجلس كنوانسيون ] پايينتر از ما را بابوف است [ در زمان انقلاب كبير فرانسه مسلكى نظير مسلك كمونيسم داشته است ] و به همين ترتيب ادامه دارد - قدرى پايينتر درهم و برهم در سر حدى كه نامشخص را از نامشهود جدا مى سازد ، مردان تيرهء ديگرى ديده مى شوند كه شايد اصلا زنده نيستند . ديروزىها شبحند ، فردايىها صورت خيالى مردگان . فقط چشم بصيرت مى تواند در تاريكى تشخيص دهد - كارى كه مربوط به تكوين نطفه هاى آينده است يكى از چشم اندازهاى فيلسوف است . » [١] ٩٥ - « كارهاشان كاملًا متفاوت است و روشنايى جمعى از آنان با اشتغال ديگر تناقض دارد . جمعى بهشتى هستند ، برخى رقت آور . با اين همه اين تضاد هر چه بيشتر باشد همهء اين كارگران از بالاتر از همه گرفته تا آن كه پستتر و تاريكتر از همه است ، از عاقلتر از همه گرفته تا ديوانه تر از همه ، يك وجه مشابهت دارند و آن بىغرضى است . مارا نيز مانند مسيح خود را از ياد مى برد . اينان خود را كنار مى نهند ، خود را به حساب نمى آورند . فكر خود نيستند ، چيز ديگرى جز خود را مى بينند ، فقط يك نگاه دارند و اين در جستجوى ( مطلق ) است . نخستين همهء آسمان را در چشمان دارد ، ديگرى هر چند معمايى باشد باز هم روشنايى پريده رنگ ابديت را زيرا ابرو نهفته
[١] بىنوايان ، ج ٢ ، ص ٧٢ و ٧٣ . .