تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٤ - تفسير ابيات
با دانش توام بسازد خواب او بيدارى خواهد بود ، اما بىنوا كسى كه با نادان همنشين شود » كه تمام عمر او در خواب و بىهوشى خواهد گذشت » .
در آن هنگام كه زاغان سيه پوش خيمه در گلشن مى زنند بلبلان خوش خوان پنهان مى شوند و از صحنه چمنزارها دورى مى كنند ، مگر چنين نيست كه با افسردن گلزار بلبل را زمان خاموشى فرا مى رسد ؟ مگر چنين نيست كه هنگامى كه خورشيد از افق غروب مى كند بيدارىها هم از بين مى رود آفتابا اى يار عزيز تو هنگامى كه از افق ما غروب مى كنى ، روى ديگر زمين را فروزان مى سازى .
اين آفتاب معرفت است آرى براى آفتاب معرفت غروبى وجود ندارد ، براى او مشرق و مغربى كه با انتقال به يكى از آن دو نقطه در ديگرى معدوم شود وجود ندارد ، زيرا آفتاب معرفت مشرق و مغرب خويش را در جان و عقل قرار داده است ، براى جان و عقل مشرق و مغربى وجود ندارد بلكه همواره روح تنها يك صحنه دارد و آن صحنه همواره فروزان است مخصوصاً اگر آن خورشيدى كه در درون انسانى مى درخشد خورشيد كمال ما وراى طبيعى بوده باشد ، اين آفتاب روز و شب روشنگرى مى كند .
اگر تو بتوانى مانند ذو القرنين به مطلع شمس حقيقى برسى ، پس از آن هر جا كه روى شكوه و جلال الهى با تو خواهد بود ، بدان جهت كه پس از ديدار مطلع الشمس حقيقى خود خورشيد فروزانى خواهى گشت ، لذا هر جا كه تو روى بياورى همانجا مشرق خواهد بود نه تنها تو مشرق خواهى بود ، بلكه مشرقها همه به شرق تو عاشق خواهند شد . متوجه باش كه تو دو حس دارى :
يكى از آن دو حس مساوى نابينايى است مانند حس خفاش كه تو را به سوى مغرب خواهد برد .
ديگرى آن حس درربار تو است كه تو را سوى مشرق رهسپار خواهد كرد . مى دانى كه راه حسهاى طبيعى راه حيوانات است ؟ تو كه سوار عالىترين مركبى ، با راه حيوانات چكار دارى ؟ تو با انتخاب راه پست جانوران نه تنها رو بسقوط مى روى ،