تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٨ - حسد بردن حشم بر آن بندهء خاص
((١٠٨٨)) در شهيدان يرزقون فرمود حق آن غذا را نه دهان بد نه طبق
((١٠٨٩)) دل ز هر يارى غذايى مى خورد دل ز هر علمى صفايى مى برد
((١٠٩٠)) صورت هر آدمى چون كاسهاى است چشم از معنىّ او حسّاسهاى است
((١٠٩١)) از لقاى هر كسى چيزى خورى وز قران هر قرين چيزى برى
((١٠٩٢)) چون ستاره با ستاره شد قرين لايق هر دو اثر زايد يقين
((١٠٩٣)) از قران مرد و زن زايد بشر وز قران سنگ و آهن هم شرر
((١٠٩٤)) وز قران خاك با بارانها ميوه ها و سبزه ها ، ريحانها
((١٠٩٥)) وز قران سبزها با آدمى دل خوشى و بىغمى و خرّمى
((١٠٩٦)) وز قران خرّمى با جان ما مى بزايد خوبى و احسان ما
((١٠٩٧)) قابل خوردن شود اجسام ما چون بر آيد از تفرج كام ما
((١٠٩٨)) سرخ رويى از قران خون بود خون ز خورشيد خوش گلگون بود
((١٠٩٩)) بهترين رنگها سرخى بود و ان ز خورشيد است و از وى مى رسد
((١١٠٠)) هر زمينى كان قرين شد با زحل شوره گشت و كشت را نبود محل
((١١٠١)) قوّت اندر فعل آيد ز اتفاق چون قران ديو با اهل نفاق
((١١٠٢)) اين معانى است از چرخ نهم بىهمه طاق و طرم طاق و طرم
((١١٠٣)) خلق را طاق و طرم عاريّتى است امر را طاق و طرم ماهيّتى است
((١١٠٤)) از پى طاق و طرم خوارى كشند بر اميد عزّ در خوارى خوشند
((١١٠٥)) بر اميد عزّ ده روزه خدوك گردن خود كردهاند از غم چو دوك
((١١٠٦)) چون نمى آيند اينجا كه منم كاندرين عزّ آفتاب روشنم
((١١٠٧)) مشرق خورشيد برج قيرگون آفتاب ما ز مشرقها برون
((١١٠٨)) مشرق او نسبت ذرّات او نى بر آمد نى فرو شد ذات او
((١١٠٩)) ما كه واپس مانده ذرات وييم در دو عالم آفتاب بىفئيم
((١١١٠)) باز گرد شمس ، مى گردم عجب هم ز فرّ شمس باشد اين سبب
((١١١١)) شمس باشد بر سببها مطلع هم از او حبل سببها منقطع