تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٥ - تفسير ابيات
بلكه مزاحم راه حيوانات هم مى باشى .
( اين نكته بسيار عالى است كه جلال الدين متذكر شده است و مقصود اين است كه هنگامى كه يك انسان راه سقوط را در زندگانى پيش مى گيرد تنها موجوديت خود را تباه نمى سازد ، بلكه موجود مزاحمى مى شود كه ديگران حتى جانوران نيز از دست او در امان نمى باشد ) .
در وراى اين پنج حس ظاهرى پنج حس درونى نيز وجود دارد كه اين حواس ظاهرى در مقابل آنها مانند مس در مقابل طلا است . در آ ، سوى طبيعت كه بررسى كنندگان بس ماهرى وجود دارند ، به هيچ وجه اندوخته هاى اين حواس ظاهرى را با اندوخته هاى حواس باطنى اشتباه نخواهند كرد .
حواس طبيعى زاد و توشه خود را از ظلمت مى گيرند ، در صورتى كه حس روحى از آفتاب تغذى مى كند . اى انسانى كه توانستهاى از كهنه رباط طبيعت رخت بيرون برده و خيمه در سراى جاودانى بزنى دستى درخشنده از نور ابديت را مانند موسى از گريبان خود بيرون بياور . اى صفات تو خورشيد معرفت كه خورشيد جهان طبيعت كمترين بنده تست پس از آن كه تو بان مقام والا قدم گذاشتهاى .
گاه خورشيد و گهى دريا شوى گاه كوه قاف و گه عنقا شوى
اما :
تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش اى فزون از وهمها وز بيش بيش
چرا انسان رشد يافته عين تمام موجودات هستى مى شود ، ولى در عين حال هيچ يك از آنها نيست ؟ براى اين كه وقتى يك انسان توانست به عالم روح قدم بگذارد و موجوديت او رنگ روحانيت عالى بگيرد ، ديگر براى او خصوصيات و مشخصات و نمودهاى جهان هستى مطرح نخواهد گشت . او رد غايت كمالى كه حيازت كرده است مى تواند داراى همه اين موجودات جهان هستى باشد ، اما اين موجودات با موجوديت و كون و فسادى كه دامن گير آنهاست نخواهند توانست او را محدود در جريان هستى