تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٤ - تفسير ابيات
مژده وصل تو كم كز سر جان برخيزم طاير قدسم و از دام جهان برخيزم به ولاى تو كه گر بندهء خويشم خوانى از سر خواجگى كون و مكان برخيزم همتم بدرقهء راه كن اى طاير قدس كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
لطف خداوندى است كه شما را به ارتكاب به جنايت جرأت مى بخشد ، زيرا - چنين احساس مى كنيد كه او خدا است و مى تواند هر زشتى را به نيكويى مبدل بسازد . اما به اين احساس تكيه نكنيد ، زيرا - در جايى كه خوبىهاى ما زشت بنمايد ، زشتىهاى ما چه خواهد شد ؟ تو گمان مى كنى كه وظايفى را كه انجام مى دهى شايستهء هر گونه پاداش نيكو است ، آن گاه با اين تصور به ارتكاب جرم و جنايت تن درمى دهى تو شنيدهاى كه بايستى دعا و توبه و ذكر داشته باشى ، از اين دستور سوء استفاده كرده به خود مغرور مى شوى ، جامه را پاره مى كنى و مى گويى چه ضررى دارد من كه سوزن و نخ دارم و مى توانم آن را وصله كنم ؟ تو هنگامى كه ترغيب و تحريك خداوندى را در بارهء انسانها مى بينى كه مى گويد : به من نزديك شويد و با من به گفتگو و به نيايش در آييد ، خود را با خدا هم سخن احساس مى كنى و نمى دانى كه باعث جدايى تو از بارگاه ربوبى همين غرور و خود پسندى مى باشد .
اگر مقام و حكمت اقتضا كند كه پادشاه به همراه تو در روى زمين بنشيند تو ساده لوح مباش و گمان مبر كه حقيقتاً آن پادشاه هم راز و دمساز تو است ، تو بايستى خويشتن را بشناسى و مطابق موجوديت خود در تمام حالات ارتباط با موجود برتر وضع خود را در نظر بگيرى .
باز ابراز پشيمانى كرد و گفت : اى پادشاه از كردهء خود پشيمانم ، در توبه هميشه باز است ، من اكنون توبه مى كنم و از نو مسلمان مى شوم ، من به پشتيبانى تو مست و