تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
راه برو . » [١] ٥٧ - پيش از آن كه دورتر برويم و براى آن كه مطلب كاملًا مفهوم افتد ، در تذكار يك نكتهء لازم پا فشارى مى كنيم : مسلم است كه آدمى با خود حرف مى زند . موجود متفكرى نيست كه اين را نيازموده باشد و اين را هم مى توان گفت كه كلام هرگز بيش از آن موقع به صورت يك راز بديع در نمى آيد كه در نهاد يك موجود بشرى از فكر به وجدان مى رود و از وجدان به فكر باز مى گردد . كلمات : ( با خود گفت ) و ( بانگ بر خود زد ) را كه غالباً در اين فصل به كار برده شده است فقط به اين معنى بايد گرفت ، آدمى به خود مى گويد و با خود حرف مى زند ، بانگ بر خويشتن مى زند ، بىآن كه سكوت خارجيش در هم بشكند . آن جا هنگامهء بزرگى است ، همه چيز در وجودمان سخن مى گويد به استثناى دهان . حقايق جان آدمى را به دليل آن كه مشهود و قابل لمس نيستند انكار نمى توان كرد . » [٢] ٥٨ - « باز به استنطاق خود پرداخت ، جدا از خود پرسيد : كه منظورش از كلام ( به هدفم رسيدهام ) چه بوده است ؟ بر خود اعلام داشت كه واقعاً زندگيش هدفى داشته است . اما كدام هدف ؟ نام خود را پنهان داشتن ؟ پليس را فريفتن ؟ آيا هر آن چه كرده است ، براى چيزى چنين كوچك كرده است ؟ آيا هدف ديگرى نداشته است كه هدف بزرگش ، هدف واقعىاش باشد ؟ نجات دادن نه شخص خود را ، بلكه جان خود را . » [٣] ٥٩ - « اين بزرگترين فدا كارى بود [ آراس رفتن و آن مرد بىگناه را نجات دادن و خود را مجرم واقعى معرفى كردن ] مؤثرترين پيروزى بود ، آخرين قدم رهروى بود ، اما لازم بود . چه سر نوشت دردناك ممكن نبود در چشم خداوند وارد تقديس شود مگر در صورتى كه در چشم آدميان برسوايى باز مى گشت با خود گفت :
[١] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠٧ . .
[٢] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠٧ . .
[٣] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠٧ و ٤٠٨ . .