تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٩ - تفسير ابيات
خورشيد مشرق خاورى در بندگى بسته كمر ماهت غلام نيك پى الله مولانا على خورشيد باشد ذرهاى از خاكدان كوى تو درياى عمّان شبنمى الله مولانا على موسى عمران در غمت بنشسته بد در كوه طور داود مى خواند زبور الله مولانا على شاهم على مرتضى بعدش حسن نجم سما خوانم حسين كربلا الله مولانا على آن آدم آل عبا دانم على زين العباد هم باقر و صادق گوا الله مولانا على موسى كاظم هفتمين باشد امام و رهنما گويم على موسى الرضا الله مولانا على سوى تقى آى و نقى در مهر او عهدى بخوان با عسكرى رازى بگو الله مولانا على مهدى سوار آخرين بر خصم بگشايد كمين خارج رود زير زمين الله مولانا على تخم خوارج در جهان ناچيز و ناپيدا شود آن شاه چون پيدا شود الله مولانا على ديو و پرى و اهرمن اولاد آدم مرد و زن دارند اين سر در دهن الله مولانا على اقرار كن اظهار كن مولاى رومى اين سخن هر لحظه سرّ من لدن الله مولانا على اى شمس تبريزى بيا بر ما مكن جور و جفا رخ را به مولانا نما الله مولانا على
تفسير ابيات شخصى به مادر خود خشمگين گشته او را با مشت و خنجر كشت . شخصى به او گفت كه تو چرا حق مادرى را به جاى نياوردى مگر چه كرده بود كه او را كشتى مگر تا كنون ديده شده است كه كسى مادر خود را بكشد قاتل مادر در پاسخ او گفت : مادرم كارى كرد كه ننگ آلود بود و اين ننگ او را تباه كرد ، خواستم او را بكشم تا پردهاى از خاك تيره به او بپوشانم . چرا كشتم براى اين كه او به زنا با مردى متهم گشت . آن شخص گفت : چرا مرد زناكار را نكشتى گفت : اگر مادر را مى گذاشتم و مرد را مى كشتم مى بايست در هر روز مردى را بكشم ، بدين جهت مادرم را كشتم تا دست بخون ديگران نيالايم ، من ديدم كه اگر گلوى او را ببرم بهتر از اين است كه گلوى مردم را ببرم .
مى دانيد اين مادر كيست كه بايستى به جاى كشتن مردم او را كشت اين مادر نفس امارهء تو است ، آن نفس كه فسادش از هر ناحيه پيرامون تو را گرفته است .