تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦٢ - قسم خوردن غلام بر صدق و طهارت ظن خود
((٩٢٠)) نردبانش عيسى مريم چو يافت بر فراز چرخ چارم بر شتافت
((٩٢١)) چون محمد يافت آن ملك و نعيم قرص مه را كرد او در دم دو نيم
((٩٢٢)) چون ابا بكر آيت توفيق شد با چنان شه صاحب و صديق شد
((٩٢٣)) چون عمر شيداى آن معشوق شد حق و باطل را چو دل فاروق شد
((٩٢٤)) چون كه عثمان آن عيان را عين گشت نور فايض بود و ذو النورين گشت
((٩٢٥)) چون ز رويش مرتضى شد دُر فشان گشت او شير خدا در مرج جان روشن از نورش چو سبطين آمدند عرش را دُرّين و قرطين آمدند چون كه سبطين از سرش فارغ بدند گوشوار عرش ربانى شدند آن يكى از زهر جان كرده نثار و ان سرافكنده به راهش مستوار
((٩٢٦)) چون جنيد از جند او ديد آن مدد خود مقاماتش فزون شد از عدد
((٩٢٧)) بايزيد اندر مزيدش ره چو ديد نام قطب العارفين از حق شنيد
((٩٢٨)) چون كه كرخى كرخ او را شد حرس شد خليفهء عشق و ربانى نفس
((٩٢٩)) پور ادهم مركب آن سو راند شاد گشت او سلطان سلطانان داد
((٩٣٠)) و ان شقيق از شقّ آن راه شگرف گشت او خورشيد رأى و تيز طرف شد فضيل از ره زنى ره پير راه چون به لحظهء لطف شد ملحوظ شاه بشر حافى را مبشر شد ادب سر نهاد اندر بيابان طلب چون كه ذو النون از غمش ديوانه شد مصر جان را همچو شكر خانه شد چون سرى بىسر شد اندر راه او بر سرير سروران شد جاه او
((٩٣١)) صد هزاران پادشاهان نهان سر فرازانند ز ان سوى جهان
((٩٣٢)) نامشان از رشك حق پنهان بماند هر گدايى نامشان را بر نخواند رحمت و رضوان حق در هر زمان باد بر جان و روان پاكشان
((٩٣٣)) حق آن نور و حق روحانيان كاندر آن بحرند همچون ماهيان
((٩٣٤)) بحر جان و جان بحر ار گويمش نيست لايق نام نو مى جويمش
((٩٣٥)) حق آن آنى كه اين و آن از اوست مغزها نسبت بدو باشند پوست