تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧١ - گرفتار شدن باز ميان جغدان در ويرانه
((١١٥٣)) گفت باز ار يك پر من بشكند بيخ جغدستان شهنشه بر كند
((١١٥٤)) جغد چبود خود اگر بازى مرا دل برنجاند كند با من جفا
((١١٥٥)) شه كند توده به هر شيب و فراز صد هزاران خرمن از سرهاى باز
((١١٥٦)) پاسبان من عنايات وى است هر كجا كه من روم شه در پى است
((١١٥٧)) در دل سلطان خيال من مقيم بىخيال من دل سلطان سقيم
((١١٥٨)) چون بپرّاند مرا شه در روش مى پرم بر اوج دل چون پرتوش
((١١٥٩)) همچو ماه و آفتابى مى پرم پرده هاى آسمانها مى درم
((١١٦٠)) روشنىّ عقلها از فكرتم انفطار آسمان از فطرتم
((١١٦١)) بازم و در من شود حيران هما جغد كه بود تا بداند سرّ ما
((١١٦٢)) شه براى من ز زندان ياد كرد صد هزاران بسته را آزاد كرد
((١١٦٣)) يك دمم با جغدها دمساز كرد از دم من جغدها را باز كرد
((١١٦٤)) اى خنك جغدى كه در پرواز من فهم كرد از نيك بختى راز من
((١١٦٥)) در من آويزيد با بازان شويد گر چه جغدانيد شهبازان شويد
((١١٦٦)) آن كه باشد با چنان شاهى حبيب هر كجا افتد چرا باشد غريب
((١١٦٧)) هر كه باشد شاه دردش را دوا گر چو نى نالد نباشد بىنوا
((١١٦٨)) مالك ملكم نيم من طبل خوار طبل بازم مى زند شه از كنار
((١١٦٩)) طبل باز من نداى ارجعى حق گواه من به رغم مدّعى
((١١٧٠)) من نيم جنس شهنشه دور از او ليك دارم در تجلى نور از او
((١١٧١)) نيست جنسيت ز روى شكل و ذات آب جنس خاك آمد در نبات
((١١٧٢)) باد جنس آتش آمد در قوام طبع را جنس آمدست آخر مدام
((١١٧٣)) جنس ما چون نيست جنس شاه ما ماى ما شد بهر ماى او فنا
((١١٧٤)) چون فنا شد ماى ما او ماند فرد پيش پاى اسب او گردم چو گرد
((١١٧٥)) خاك شد جان و نشانىهاى او هست بر خاكش نشان پاى او