تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٣ - تفسير ابيات
پادشاه كه صاحب آن باز زيبا بود ، تا آخر روز در جستجوى باز خويش مى گشت ، تا گذارش به سوى آن پير زن فرتوت و خانه محقرش افتاد . آن باز زيبا را در ميان گرد و غبار و دود مشاهده كرد و شروع به ناله و گريستن نمود . گفت اگر چه بىوفايى تو اقتضاى چنين پيش آمد ناگوارى را داشت ، تو چگونه از بهشت برين فرار كرده در دوزخ جاى گير شدى ؟ مگر نمى دانى كه « دوزخيان با بهشتيان يكسان نيستند » ؟ اين است سزاى مثل تو حيوانى كه از قصر پادشاهى به خانهء محقر پير زنى فرار كند .
اين است مثل دنيا و شما انسانها . اى انسان كه باز زيبا صورت و عالى سيرت هستى .
چه گويمت كه به ميخانه دوش مست و خراب سروش عالم غيبم چه مژده ها داده است كه اى بلند نظر شاهباز سد ره نشين نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است تو را ز كنگرهء عرش مى زنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
شما مگر نمى دانيد كه اين دنياى دون جاهل پرستى است كه مردم دانا و آگاه خود را به آن نمى فروشند ؟
كسى چه داند كه اين گوژ پشت مينا رنگ چگونه مولع آزار مردم داناست
آن باز مانند ما انسانها نبود كه همواره در صدد توجيه موقعيت خود بر مى آييم و با تمام لجاجت به هستى خود آتش سوزان شعله ور مى كنيم . هنگامى كه باز اشتباه خود را ديد بال و پر خود را بدست شاه مى ماليد و با تمام بىزبانى مى گفت : من گناه كردهام ، من از موجوديت خود غافل بودهام .
پس كجا نالد كجا زارد لئيم ؟
گر تو نپذيرى به جز نيك اى كريم سر كجا بنهد ظلوم شرمسار جز به درگاه تو اى آمرزگار
خداوندا