تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٦١ - قسم خوردن غلام بر صدق و طهارت ظن خود
قسم خوردن غلام بر صدق و طهارت ظن خود
((٩٠٥)) گفت نى و اللَّه بالله العظيم مالك للملك رحمن رحيم
((٩٠٦)) آن خدايى كه فرستاد انبيا نى به حاجت بل به فضل و كبريا
((٩٠٧)) آن خداوندى كه از خاك ذليل آفريد او شهسواران جليل
((٩٠٨)) پاكشان كرد از مزاج خاكيان بگذرانيد از تگ افلاكيان
((٩٠٩)) بر گرفت از نار و نور صاف ساخت وانگه او بر جملهء انوار تاخت
((٩١٠)) آن سنا برقى كه بر ارواح تافت تا كه آدم معرفت ز ان راه يافت
((٩١١)) آن كز آدم رست و دست شيث چيد پس خليفه اش كرد آدم كان بديد
((٩١٢)) نوح از آن گوهر چو برخوردار شد در هواى بحر جان دربار شد
((٩١٣)) جان ابراهيم از آن انوار زفت بىحذر در شعله هاى نار رفت
((٩١٤)) چون كه اسماعيل در جويش فتاد پيش دشنهء آب دارش سر نهاد
((٩١٥)) جان داود از شعاعش گرم شد آهن اندر دست بافش نرم شد
((٩١٦)) چون سليمان شد وصالش زار ضيع ديو گشتش بنده فرمان و مطيع
((٩١٧)) در قضا يعقوب چون بنهاد سر چشم روشن كرد از بوى پسر
((٩١٨)) يوسف مه رو چو ديد آن آفتاب شد چنان بيدار در تعبير خواب
((٩١٩)) چون عصا از دست موسى آب خورد ملكت فرعون را يك لقمه كرد جان جرجيس از فرش چون راز يافت هفت نوبت جان فشاند و باز يافت چون كه زكريا ز عشقش دم زدى كرد در جوف درختش جان فدى چون كه يونس جرعهاى ز ان جام يافت در درون ماهى او آرام يافت چون كه يحيى مست گشت از شوق او سر به طشت زر نهاد از ذوق او چون شعيب آگاه شد زين ارتقا چشم را درباخت از بهر لقا شكر كرد ايوب صابر هفت سال در بلا چون ديد آثار وصال خضر و الياس از ميش چون دم زدند آب حيوان يافتند و كم زدند