تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٥ - تمثيل بر حقيقت سخن و اطلاع بر كشف آن
تمثيل بر حقيقت سخن و اطلاع بر كشف آن
((٧٣٩)) يك غريبى خانه مى جست از شتاب دوستى بردش سوى خانهء خراب
((٧٤٠)) گفت او را اگر سقفى بدى پهلوى من مر تو را مسكن شدى
((٧٤١)) هم عيال تو بياسودى اگر در ميانه داشتى حجرهء دگر ور رسيدى ميهمان روزى تو را هم بياسودى اگر بودت جا كاشكى معمور بودى اين سرا خانهء تو بودى اين معمور جا
((٧٤٢)) گفت آرى پهلوى ياران خوش است ليك اى جان در اگر نتوان نشست
((٧٤٣)) اين همه عالم طلبكار خوشند وز خوش تزوير اندر آتشند
((٧٤٤)) طالب زر گشته جمله پير و خام ليك قلب از زر نداند چشم عام
((٧٤٥)) پرتوى بر قلب زد خالص ببين بىمحك زر را مكن از ظن گزين
((٧٤٦)) گر محك دارى گزين كن ور نه رو نزد دانا خويشتن را كن گرو
((٧٤٧)) پس محك بايد ميان جان خويش ور ندانى ره مرو تنها تو پيش
((٧٤٨)) بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنايى كاو كشد سوى فنا ؟
((٧٤٩)) بانگ مى دارد كه هان اى كاروان سوى من آييد نك نام و نشان
((٧٥٠)) نام هر يك مى برد غول اى فلان تا كند آن خواجه را از آفلان
((٧٥١)) چون رسيد آن جا ببيند گرگ و شير عمر ضايع راه دور و روز دير
((٧٥٢)) چه بود آن بانگ غول اى نيك جو مال خواهم جاه خواهم و آبرو
((٧٥٣)) از درون خويش اين آوازها منع كن تا كشف گردد رازها
((٧٥٤)) ذكر حق كن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را از اين كركس بدوز
((٧٥٥)) صبح صادق را ز كاذب واشناس رنگ مى را واشناس از رنگ كاس
((٧٥٦)) تا بود كز ديده گان هفت رنگ ديدهاى پيدا كند صبر و درنگ
((٧٥٧)) رنگها بينى به جز اين رنگها گوهران بينى به جاى سنگها