تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٤ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
مى كند يك بار ديگر جريان امور عمومى . اين در صورتى است كه آلام قلبى را بشمار نياوريم و همچنين امتداد مى يابد ، ابرى از ميان مى رود ، ابر ديگرى پديدار مى شود ، در هر صد روز به زحمت يك روز اتفاق مى افتد كه آفتاب شادمانى براى شما بدرخشد و حال آن كه شما از افراد نادرى هستيد كه سعادت دارند ، اما ديگر آدميان ظلمت راكد بر سرشان افتاده است ، كسانى كه صاحب فكراند اين عبارت را كمتر به كار مى برند : ( خوشبختان و بد بختان ) در اين عالم كه مسلماً دهليز عالم ديگرى است خوشبخت وجود ندارد . تقسيم واقعى بشرى از اين قرار است : روشنان و تاريكان .
كاستن از تعداد تاريكان و افزودن بر تعداد روشنان هدف اصلى است . از اين جهت است كه فرياد كنان مى گوييم : تعليم دانش خواندن را آموختن روشن كردن آتش است . از هجى كردن هر هجا شرارهاى بيرون مى جهد . در واقع كسى كه مى گويد : روشنايى ، واجب نمى آيد كه بگويد شادمانى . آدمى در روشنايى رنج مى برد ، افراط در آن مى سوزاند ، شعله دشمن بال و پر است ، سوختن و از پرواز وانماندن خارقهاى از نبوغ است ، هنگامى كه بشناسيد و هنگامى كه دوست بداريد باز هم رنج خواهيد برد ، روز با چشم اشكبار به وجود مى آيد . روشنان اگر هم هيچ مورد براى گريستن نداشته باشند بر ظلمت زدگان مى گريند . » [١] ١٢١ - « اگر طبيعت مشيت ناميده مى شود ، اجتماع بايد بصيرت نام داشته باشد . ضرورت رشد معنوى و اخلاقى كمتر از لزوم بهبودى مادى نيست . دانستن يك توشهء حياتى است ، فكر كردن واجد نخستين ضرورت است ، حقيقت مانند آرد غذاى آدمى است . دماغى كه از دانش و خرد روزه داشته باشد لاغر مى شود ، به همان اندازه كه به شكمهاى گرسنه رحم مى كنيم به روحهايى كه غذا نمى خورند نيز دل بسوزانيم . اگر چيزى بتوان يافت كه از احتضار يك جسم بر اثر نان نداشتن دقت انگيزتر باشد ، همانا جان آدمى است كه از نور نداشتن مى ميرد .
ترقى به طور كلى در طريق حل اين مسئله مى كوشد ، يك روز حيرت همه را
[١] بىنوايان ج ٢ ، ص ٣٢٢ . .