تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٤ - ملامت كردن مردمان شخصى را كه مادر را به تهمت بكشت ؟
((٧٩٥)) كى حجاب چشم آن فردند خلق چشم خود را كور و كژ كردند خلق
((٧٩٦)) چون غلام هندويى كاو كين كشد از ستيزه خواجه خود را كشد
((٧٩٧)) سر نگون مى افتد از بام سرا تازيانى كرده باشد خواجه را
((٧٩٨)) گر شود بيمار دشمن با طبيب ور كند كودك عداوت با اديب
((٧٩٩)) در حقيقت ره زن جان خودند راه عقل و جان خود را خود زدند
((٨٠٠)) گازرى گر خشم گيرد ز آفتاب ماهيى گر خشم مى گيرد ز آب
((٨٠١)) تو يكى بنگر كه را دارد زيان عاقبت كه بود سياه اختر از آن ؟
((٨٠٢)) گر تو را حق آفريده طشت رو هان مشو هم زشت رو هم زشت خو
((٨٠٣)) ور بود كفشت مرو در سنگلاخ ور دو شاخستت مشو تو چار شاخ
((٨٠٤)) تو حسودى كز فلان من كمترم مى فزايد كمترى در اخترم
((٨٠٥)) خود حسد نقصان و عيب ديگر است بلكه از جمله كمى ها بدتر است
((٨٠٦)) آن بليس از ننگ و عار كمترى خويشتن افكند در صد ابترى
((٨٠٧)) از حسد مى خواست تا بالا رود خود چه بالا بلكه خود پالا بود
((٨٠٨)) آن ابو جهل از محمد ننگ داشت وز حسد خود را به بالا مى فراشت
((٨٠٩)) بو الحكم نامش بدو بو جهل شد اى بسا اهل از حسد نااهل شد
((٨١٠)) من نديدم در جهان جستجو هيچ اهليت به از خوى نكو
((٨١١)) انبيا را واسطه ز ان كرد حق تا پديد آيد حسدها در قلق در گذر از فضل و از چستى و فن كار خدمت دارد و خلق حسن
((٨١٢)) ز آن كه كس را از خدا عارى نبود حاسد حق هيچ ديّارى نبود
((٨١٣)) آن كسى كش مثل خود پنداشتى ز ان سبب با او حسد برداشتى
((٨١٤)) چون مقرر شد بزرگى رسول پس حسد نايد كسى را از قبول
((٨١٥)) پس به هر دورى وليّى قائم است تا قيامت آزمايش دائم است
((٨١٦)) هر كه را خوى نكو باشد برست هر كسى كاو شيشه دل باشد شكست
((٨١٧)) پس امام حى قائم آن ولى است خواه از نسل عمر خواه از عليست