تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣٦ - در بيان معنى في التأخير آفات
((١٣٣٦)) كو حميت تا ز تيشه وز كلند اين چنين كُه را به كلى بر كنند
((١٣٣٧)) بو كه بر اجزاى او تابد مهى بو كه در وى تاب مه يابد رهى
((١٣٣٨)) چون قيامت كوه ها را بر كند پس قيامت اين كرم كى مى كند
((١٣٣٩)) اين قيامت ز ان قيامت كى كم است آن قيامت زخم و اين چون مرهم است
((١٣٤٠)) هر كه ديد آن مرهم از زخم ايمن است هر بدى كين حسن ديد او محسن است
((١٣٤١)) اى خنك زشتى كه خوبش شد حريف واى گل رويى كه جفتش شد خريف
((١٣٤٢)) نان مرده چون حريف جان شود زنده گردد نان و عين آن شود
((١٣٤٣)) هيزم تيره حريف نار شد تيرگى رفت و همه انوار شد
((١٣٤٤)) در نمكسار ار خر مرده فتاد آن خرى و مردگى يك سو نهاد
((١٣٤٥)) صبغة الله هست رنگ خمّ هو پيسها يك رنگ گردد اندر او
((١٣٤٦)) چون در آن خم افتد و گوييش قم از طرب گويد منم خم لا تلم
((١٣٤٧)) آن منم خم خود انا الحق گفتن است رنگ آتش دارد الا آهن است
((١٣٤٨)) رنگ آهن محور رنگ آتش است ز آتشى مى لافد و خامشوش است
((١٣٤٩)) چون به سرخى گشت همچون زر كان پس انا النار است لافش بىزبان
((١٣٥٠)) شد ز رنگ و طبع آتش محتشم گويد او من آتشم من آتشم
((١٣٥١)) آتشم من بر گر تو را شكّ است و ظن آزمون كن دست را بر من بزن
((١٣٥٢)) آتشم من بر تو گر شد مشتبه روى خود بر روى من يك دم بنه
((١٣٥٣)) آدمى چون نور گيرد از خدا هست مسجود ملايك ز اجتبا
((١٣٥٤)) آتش چه ؟ آهن چه ؟ لب ببند ريش تشبيه و مشبّه را بخند
((١٣٥٦)) پاى در دريا منه كم گو از آن بر لب دريا خمش كن لب گزان
((١٣٥٧)) گر چه صد چون من ندارد تاب بحر ليك من نشكيبم از غرقاب بحر
((١٣٥٨)) جان و عقل من فداى بحر باد خونبهاى عقل و جان اين بحر داد