تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨١ - تو مى گويى من هم عالمى از معنى دارم ، ولى اگر به خود بيايى خواهى ديد كه معنايى كه براى خود اندوختهاى همان صورت است در شكل منظم
آرى اين چنين نقاشى از آن تو است و چنين ميناگرى از رازهاى نهانى تو مى باشد .
تو آن خداى توانا و بىنيازى كه مشتى آب و گل را بر هم زده و كالبد زيباى انسانى را به وجود آوردى ، آن گاه با قانون توالد و تناسل نسبها انتزاع فرمودى و آنها را با عناوينى به يكديگر پيوستى ( عمو ، دايى ، خاله ، برادر ، خواهر و . . . ) آن گاه درون آنها را منبع شادى و اندوه قرار دادى .
گروه ديگر از آدميان را با دست قدرت خود و با تكاپويى كه در راه تكامل روحى انجام دادند از همين شاديها و اندوه هاى زود گذر بالاتر برده و آنها را از زنجير گرانبار آن دو رهايى بخشيدى ، آنان را از خويش و بيگانه و پيوند و طبيعت بالاتر برده در ديده گان آنها نمودها را دگرگون ساختى ، تا توانستند خوبىهاى واقعى را درك كنند اگر چه در ظاهر زشت بنمايند .
اينان به آن مقام عظمت از شخصيت روانى رسيدهاند كه دستخوش محسوسات زود گذر نمى باشند ، آنان مى توانند با پشت پرده در تماس بوده و كارهاى خود را به قلمرو ابديت مستند بسازند . اينان عاشقند ، ولى نه به معشوقهاى ظاهرى بازارى كه همگان مى بينند ، بلكه آنان معشوقى را پيدا كردهاند كه از حواس انسانهاى معمولى مخفى است . آنان آن محبوب ابدى را مى بينند و باو عشق مى ورزند كه :
خود نهان چون غنچه و آشوب استيلاى عشق در نهاد بلبل فرياد خوان افكنده اى
بيا تو هم از عشق به صور رو به فنا در گذر . كمى تامل كن ، آيا اين عشق كه همهء افراد آدم از آن دم مى زنند متعلق به چيست ؟ آيا به صورت هم مگر مى توان عاشق شد ؟ معشوق حقيقى نمى تواند صورت باشد خواه معشوقهاى اين جهانى و خواه معشوقهاى آن جهانى بوده باشد .
اگر عشق تو به صورت بوده است چرا وقتى كه جان از كالبد جدا مى گردد آن عشق را رها مى كنى ؟ اگر تو عاشق صورتى صورت هنوز باقى است ، پس تو چرا از آن صورت سير گشته و رو گردانيدهاى ؟ پساى كسى كه ادعاى عشق مى كنى معشوق خود