تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦٣٣ - در بيان معنى في التأخير آفات
در بيان معنى في التأخير آفات
((١٢٧٠)) پند من بشنو كه تن بند قويست كهنه بيرون كن گرت ميل نويست
((١٢٧١)) لب ببند و كفّ پر زر بر گشا بخل تن بگذار و پيش آور سخا
((١٢٧٢)) ترك شهوتها و لذتها سخاست هر كه در شهوت فرو شد بر نخاست
((١٢٧٣)) اين سخا شاخيست از سرو بهشت واى او كز كف چنين شاخى بهشت
((١٢٧٤)) عروة الوثقى است اين ترك هوا بر كشد اين شاخ جان را بر سما
((١٢٧٥)) تا برد شاخ سخا اى خوب كيش مر تو را بالا كشان تا اصل خويش
((١٢٧٦)) يوسف حسنى تو اين عالم چو چاه وين رسن صبر است بر امر اله
((١٢٧٧)) يوسفا آمد رسن در زن دو دست از رسن غافل مشو بىگه شده است
((١٢٧٨)) حمد للَّه كاين رسن آويختند فضل و رحمت را به هم آميختند در رسن زن دست و بيرون رو ز چاه تا ببينى بارگاه پادشاه
((١٢٧٩)) تا ببينى عالم جان جديد عالمى بس آشكارا ناپديد
((١٢٨٠)) اين جهان نيست چون هستان شده و آن جهان هست بس پنهان شده
((١٢٨١)) خاك بر باد است و بازى مى كند كژ نمايى پرده سازى مى كند
((١٢٨٣)) خاك همچون آلتى در دست باد باد را دان عالى و عالى نژاد
((١٢٨٤)) چشم خاكى را به خاك افتد نظر باد بين چشمى بود نوعى دگر
((١٢٨٢)) اين كه بر كار است بىكار است و پوست وان كه پنهان است مغز و اصل اوست
((١٢٨٥)) اسب داند اسب را كاو هست يار هم سوارى داند احوال سوار
((١٢٨٧)) پس ادب كن اسب را از خوى بد ور نه پيش شاه باشد اسب رد
((١٢٨٨)) چشم اسب از چشم شه رهبر بود چشم او بىچشم شه مضطر بود
((١٢٨٩)) چشم اسبان جز گياه و جز چرا هر كجا خوانى بگويد نى ، چرا ؟