تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٤٤ - التماس كردن همراه عيسى عليه السلام از او زنده كردن استخوان را
التماس كردن همراه عيسى عليه السلام از او زنده كردن استخوان را
((١٤١)) گشت با عيسى يكى ابله رفيق استخوانها ديد در گور عميق
((١٤٢)) گفت اى روح الله آن نام سنىّ كه بدان تو مرده زنده مى كنى
((١٤٣)) مر مرا آموز تا احسان كنم استخوانها را بدان با جان كنم
((١٤٤)) گفت خامش كن كه اين كار تو نيست لايق انفاس و گفتار تو نيست
((١٤٥)) كآن نفس خواهد ز باران پاكتر وز فرشته در روش چالاكتر
((١٤٦)) عمرها بايست كآدم پاك شد تا امين مخزن افلاك شد
((١٤٧)) خود گرفتى اين عصا در دست راست دست را دستان موسى از كجاست
((١٤٩)) گفت اگر من نيستم اسرار چيست ؟
ميل اين ابله در اين گفتار چيست ؟
((١٥٠)) چون غم خود نيست اين بيمار را ؟
چون غم جان نيست اين مردار را
((١٥١)) مردهء خود را رها كرده است او مرده بيگانه را جويد رفو
((١٥٢)) گفت حق ادبارگر ادبار جوست خار روييده جزاى كشت اوست
((١٥٣)) آن كه تخم خار كارد در جهان هان و هان او را مجو در گلستان
((١٥٤)) گر گلى گيرد به كف خارى شود ور سوى يارى رود مارى شود
((١٥٥)) كيمياى زهر مار است آن شقى بر خلاف كيمياى متقى هين مكن بر قول و فعلش اعتميد كاو ندارد ميوهاى مانند بيد