تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٧ - چگونه دل انسانى با داشتن قيافه هاى متضاد وحدت خود را حفظ مى كند ؟
آن گل در تحول و حركت مى باشد ، در عين حال خود حواس هم مطابق قانون حركت دو لحظه در يك حال نمى تواند ثابت بماند پس نمود مجموع گل را كه ما مستقلًا در ذهن خود درك مى كنيم از كجا ناشى مى شود ؟ در اين مورد موضوع حس مشترك را بميان مى كشند ، ولى اگر فرض كنيم خود آن حس مشترك هم مانند ساير حواس ما در حالت تحول و حركت مى باشد ، اين مفاهيم ثابته كه در ذهن خود تصور نموده و در قوانين و قضاياى علمى بكار مى بريم از كجا به دست مى آيند ؟ روى اين مشكلات است كه بايستى بگوييم : پرتو عقل كلى است كه فعاليتهاى جزئى و گسيختهء حواس و ذهن را به يكديگر متصل ساخته و آنها را داراى مفهوم مى سازد . و به عبارت ديگر براى تنظيم اين متغيرات و واحدهاى در حال تحول كه جنبهء ثبوت در درون ما نشان مى دهند مجبوريم يك عامل اساسى كه ما فوق تغييرات است فرض نماييم .
در فلسفهء هگل و در موارد زيادى از ابيات جلال الدين اين عامل » عقل كل « و در فلسفهء افلاطون مثل مى باشد .
((٧١٧)) خود همو آب و همو ساقى و مست هر سه يك شد چون طلسم تو شكست
چگونه دل انسانى با داشتن قيافه هاى متضاد وحدت خود را حفظ مى كند ؟
اين مسئله يكى از شگفتىهاى فوق العادهء دل انسانى است كه با داشتن ده ها قيافهء متضاد داراى وحدتى است كه گويى يك قيافه بيشتر ندارد .
اگر بخواهيم اين مسئله را بالاتر از حدود شعرى و ذوقى مطالعه كنيم ، مى توانيم با مختصر توجهى به درون خويش و بر نهادن وجدان در مقابل خود قضيهء فوق را با تمام يقين بپذيريم :