تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٣ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
اوقات ديگر زمين است كه زير پاى آدمى فرو مى ريزد . چه بسيار دفعات اين وجدان كه سوى خوبى كشانده مى شد در فشارش نهاده و درمانده اش كرده بود چه بسيار دفعات حقيقت خلل ناپذير زانويش را بر سينه چسبانيده بود چه بسيار دفعات بر اثر هجوم نور از پاى در افتاده بود ، فرياد زده بود : الامان چه بسيار دفعات اين نور بىآرام كه به دست تواناى اسقف در او و بر او تابيده بود هنگامى كه آرزومند نابينايى بود به شدت خيره اش كرده بود چه بسيار در اين زد و خورد قد راست كرده ، دست به تخته سنگى گرفته ، سفسطه را پشتيبان خود ساخته ، ميان گرد و غبار كشانده شده ، گاه وجدانش را سر نگون كرده و گاه به دست او سر نگون شده بود » [١] ١٤٤ - « چه بسيار دفعات پس از يك تصور ذو وجهين ، پس از استدلال فريبنده و عارى از حقيقتى كه مولود خود پرستى است ، شنيده بود كه وجدانش با منتهاى خشم در گوشش بانگ مى زند : ( بىسر و پا بىنوا ) چه بسيار دفعات ، فكر سركشش زير بار قطعيت وظيفه با تشنج ناليده بود مقاومت با خدا عرق ريختن مشئوم چه بسيار جراحات نهان كه فقط او احساس مى كرد كه خون فشانند چه بسيار خراشهاى تعب انگيز كه وجود شايان ترحمش را فرا گرفته بودند چه بسيار دفعات خون آلود ، مجروح ، درهم شكسته ، روشن ، نوميدى در دل ، صفا در جان ، از خاك برخاسته بود و با آن كه مغلوب بود خود را غالب احساس مى كرد . وجدانش پس از سلب قدرت از او و فشردن او و درهم شكستن او با وضعى مدهش ، درخشان و آرام ، دست تسلط بر سرش مى نهاد و بوى مى گفت : برو و آسوده باش . » [٢] ١٤٥ - « راه هاى سر نوشت آدمى همه سر راست نيستند ، به صورت خيابانى مستقيم پيش پاى صاحب خود منبسط نمى شوند ، بن بستهايى دارند و راه هايى كج و معوج و پيچهاى تاريكى و چهار راه هاى اضطراب آورى كه چندين راه از آنها منشعب مى شود . » [٣]
[١] بىنوايان ، ج ٢ ، ص ٧١٣ . .
[٢] بىنوايان ، ج ٢ ، ص ٧١٣ . .
[٣] بىنوايان ، ج ٢ ، ص ٧١٣ . .