تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٥ - تفسير ابيات
سرم تاخته است ، اما اين قضا را تو بر سر من آوردهاى ، تو سبب حقيقى اين رويداد تلخ هستى ، خلاصه وظيفه تو بود كه بيايى و بگويى : اى غريب خر بردند ، ظلمى در باره تو روا مى دارند .
خدمتكار در پاسخ صوفى مى گويد : سوگند به خدا چند بار آمدم كه تو را از وضع خر با خبر بسازم ، ولى تو مشغول گفتن خر برفت و خر برفت بودى ، شگفت انگيزتر اين كه تو اين جمله را با نشاطتر از همه مى گفتى . آيا با اين حال من مى توانستم احتمالى بدهم كه آنان بدون اجازه تو مى خواهند خر تو را بفروشند ؟ همين كه مى ديدم تو خود را با آنها در آميخته و مشغول وجد و سماع با گفتن جمله خر برفت و خر برفت هستى لذا بر مى گشتم و با خود مى گفتم : اين مرد كه صاحب خر است مردى بس عارف است ، حتماً با خود آگاهى به چنين قضايى تن در داده است . صوفى مى گويد :
آرى آنان جمله خر برفت و خر برفت را مى گفتند و من هم از آن جمله بسيار لذت مى بردم .
آه آه
مر مرا تقليدشان بر باد داد كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد خاصه تقليد چنين بىحاصلان كآبرو را ريختند از بهر نان
آرى ذوق آن جمعيت در دل من منعكس مى گشت ، دلم در دريايى از ذوق و نشاط غوطه ور مى شد . من نمى دانستم انعكاسى كه دل را به سوى حق و حقيقت رهسپار مى كند آن انعكاس است كه از ياران الهى در دل انسان بتابد و نمى دانستم كه انعكاس ابتدايى همان تقليد است و هر قضيه موقعى جنبه حقيقى به خود مى گيرد كه مكرر در دل انسان بتابد و انسان از روى آگاهى در آن بينديشد و سپس بپذيرد .
مادامى كه قدرت تحقيق در تو پيدا نشده است خود را از ياران الهى كنار مگير ، تا به درجه درّ گران بها نرسى خود را از صدف مگسل .