تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٢ - گرفتار شدن باز ميان جغدان در ويرانه
((١١٧٦)) خاك پايش شو براى اين نشان تا شوى تاج سر گردن كشان
((١١٧٧)) تا كه نفريبد شما را شكل من نقل من نوشيد پيش از نقل من
((١١٧٨)) اى بسا كس را كه صورت راه زد قصد صورت كرد و بر الله زد
((١١٧٩)) آخر اين جان با بدن پيوسته است هيچ اين جان با بدن مانسته است ؟
((١١٨٠)) تاب نور چشم با پيه است جفت نور دل در قطرهء خونى نهفت
((١١٨١)) شادى اندر گرده و غم در جگر عقل چون شمعى درون مغز سر رايحه در انف و منطق در لسان لهو در نفس و شجاعت در جنان
((١١٨٢)) اين تعلقها نه بىكيف است و چون عقلها در دانش چونى زبون
((١١٨٣)) جان كل با جان جزو آسيب كرد جان ازو درّى ستد در جيب كرد
((١١٨٤)) همچو مريم جان از آن آسيب جيب حامله شد از مسيح دل فريب
((١١٨٥)) آن مسيحى نه كه بر خشك و تر است آن مسيحى كز مساحت برتر است
((١١٨٦)) پس ز جان جان چو حامل گشت جان از چنين جانى شود حامل جهان
((١١٨٧)) پس جهان زايد جهان ديگرى اين حشر را وا نمايد محشرى
((١١٨٨)) تا قيامت گر بگويم بشمرم من ز شرح اين قيامت قاصرم تا قيامت اين قيامت را اگر شرح گويم قاصر آيم اى پسر
((١١٨٩)) اين سخنها خود به معنى يا ربى است حرفها دام دم شيرين لبى است
((١١٩٠)) چون كند تقصير پس چون تن زند چون كه لبّيكش ز يا رب مى رسد
((١١٩١)) هست لبّيكى كه نتوانى شنيد ليك سر تا پاى بتوانى چشيد يك مثل آوردمت تا پى برى وز چنين لبّيك پنهان بر خورى