تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٩ - حلوا خريدن شيخ احمد خضرويه به جهت غريمان به الهام حق تعالى
((٣٩٦)) گفت او را كاين همه حلوا به چند ؟
گفت كودك نيم دينار است و اند
((٣٩٧)) گفت نى از صوفيان افزون مجو نيم دينارت دهم ديگر مگو
((٣٩٨)) او طبق بنهاد اندر پيش شيخ تو ببين اسرار سر انديش شيخ
((٣٩٩)) كرد اشارت با غريمان كاين نوال نك تبرك خوش خوريد اين را حلال بهر فرمان جملگى حلقه زدند خوش همى خوردند حلوا همچو قند
((٤٠٠)) چون طبق خالى شد آن كودك ستد گفت دينارم بدهاى با خرد
((٤٠١)) شيخ گفتا از كجا آرم درم ؟
وام دارم مى روم سوى عدم
((٤٠٢)) كودك از غم زد طبق را بر زمين ناله و گريه بر آورد و حنين
((٤٠٣)) ناله مى كرد و فغان هاى هاى كاى مرا بشكسته بودى هر دو پاى
((٤٠٤)) كاشكى من گرد گلخن گشتمى بر در اين خانقه نگذشتمى
((٤٠٥)) صوفيان طبل خوار لقمه جو سگ دلان همچو گربه روى شو
((٤٠٦)) از غريو كودك آن جا خير و شر گرد آمد گشت بر كودك حشر
((٤٠٧)) پيش شيخ آمد كه اى شيخ درشت تو يقين دان كه مرا استاد گشت
((٤٠٨)) گر بر استا روم دست تهى او مرا بكشد اجازت مى دهى ؟
((٤٠٩)) و آن غريمان هم به انكار و جحود رو به شيخ آورده كاين بازى چه بود
((٤١٠)) مال ما خوردى مظالم مى برى از چه بود اين ظلم ديگر بر سرى
((٤١١)) تا نماز ديگر آن كودك گريست شيخ ديده بست و بر وى ننگريست
((٤١٢)) شيخ فارغ از جفا و از خلاف در كشيده روى چون مه در لحاف
((٤١٣)) با اجل خوش با ازل خوش شاد كام فارغ از تشنيع و گفت خاص و عام
((٤١٤)) آن كه جان در روى او خندد چو قند از ترش روئىّ خلقش چه گزند
((٤١٥)) آن كه جان بوسه دهد بر چشم او كى خورد غم از فلك وز خشم او ؟
((٤١٦)) در شب مهتاب مه را بر سماك از سگان و عوعو ايشان چه باك
((٤١٧)) سگ وظيفهء خود بجا مى آورد مه وظيفهء خود به رخ مى گسترد
((٤١٨)) كارك خود مى گزارد هر كسى آب نگذارد صفا بهر خسى