تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٨٩ - مسئلهء دوم - آيا لطف براى خدا در بارهء بندگانش واجب است يا شايستهء يا هيچ يك از آنها ؟
چراغى فراراهش مى گيرد تا در مرزهاى ابهام انگيز دو قلمرو فوق سر گردان و متحير رها نشود و همچنين از روشنايى اين چراغ درونى عوامل برون ذاتى براى او به عنوان وسايل توفيق به انجام تكاليف نمودار شوند .
از مطالب فوق تعريفى كه در باره ( لطف ) مى توان گفت اين است كه ( لطف ) عبارت است از نمود خاصى از عدالت خداوندى كه دست انسانى را در مرزهاى ابهام انگيز دو قلمرو اختيارى و غير اختيارى مى گيرد .
مسئلهء دوم - آيا لطف براى خدا در بارهء بندگانش واجب است يا شايستهء يا هيچ يك از آنها ؟ :
در مطالب گذشته ملاحظه شد كه در بارهء اين مسئله چه غوغاى شگفت انگيزى به راه افتاده است . به نظر مى رسد : با يك دقت كافى بتوان هياهوى افراطى اين مسئله را تا حد اقل ممكن پايين آورد .
اگر مقصود از بايستى و شايستى همان دو مفهوم تكليفى معمولى باشد كه در فقه و حقوق و ساير مقررات آشنايى داريم ، به هيچ وجه ( لطف ) براى خدا نه لزوم بايستى دارد و نه مطلوبيت شايستى ، زيرا ، به قول جلال الدين :
نقش با نقاش كى نيرو كند ؟
چگونه قابل تصور است يك موجود ناچيز كه مانند تيرى از كمان جسته است بر گردد و براى كمان و كسى كه كمان به دست او است بايستى و شايستى مقرر نمايد ؟ اگر مقصود بيان دريافت درونى ما انسانها است ، صحيح است كه بگوييم : ما در درون خود در مى يابيم كه خداوند بىنياز چنان كه به ما ستمى روا نمى دارد ، ما را مشمول لطف و عنايت خود هم قرار مى دهد و به عبارت ساده تر :
من نيم حاكم ، حكايت مى كنم [١]
[١] در شعر جلال الدين رومى چنين است : من نيم شاكى حكايت مى كنم . ما به مناسبت مسئله مورد بحث به جاى شاكى حاكم به كار برديم . . .