تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٦ - مسئله دوم - شخصيت فردى هر يك از دو شخصيت
احلام و كنار افكارى است كه شخص از آنها شرم دارد . اين جولانگاه سفسطه ها است ، اين عرصهء جدال سوداها است ، بعضى ساعات از خلال چهرهء سربى رنگ يك موجود انسانى كه در حال تفكر است نفوذ كنيد و به وراى آن بنگريد ، درون اين ظلمت را بنگريد ، آن جا زير سكوت ظاهرى ، منازعات غولان را چنان كه در هومر است ، زد و خورد اژدهايان و ماران هفت سر را او ازدحام اشباح مخوف را چنان كه در ميلتون است و پيچ و خمهاى موهوم را چنان كه دانته مجسم كرده است خواهيد ديد . چه ظلمانى است اين شيئى نامتناهى كه همهء افراد بشر آن را با خود دارند و با نوميدى بسيار تمنيات دماغى خود را و اعمال حياتى خود را با آن مى سنجند . » [١] در دنبالهء جملات فوق عبارات ذيل را كه در تعارض وجدان با عقل نظرى است به طور بسيار شگفت انگيز بيان كرده است . اين جملات در اين باره گفته شده است كه ژان والژان پس از سپرى كردن ساليان دراز كه خاطرهء مجرم بودن او از يادها رفته حتى خود او هم نمى خواهد پس از آن كه مسيومادلن شهردار مونتروى سورمر شده و آن همه تغييرات روحى كه در او پديد آمده و از او يك مرد واقعاً با تقوى ساخته است ، آن خاطرهء منحوس با نام ژان والژان در دلش نمودار گردد ، ناگهان شنيده است كسى به نام شان ماتيو به جاى او اشتباها گرفتار شده و نزديك است كه او را محاكمه كنند . آيا برود خود را معرفى كند و بگويد : مجرم حقيقى منم و وجدان خود را راحت كند يا صبر كند آن بىنوا به تقصير اين كه اسمش بىشباهت به ژان والژان نيست محكوم گردد ؟ در عبارات ذيل دقت شود :
٥٢ - « چون با طاقش باز گشت به تفكر نشست ، وضع خود را سنجيد و بسيار غريبش يافت ، چنان غريب كه در خلال تفكراتش نمى دانم به تحريك چه هيجان وصف ناپذير از صندليش برخاست و در اطاق را محكم بست . بيم از آن داشت كه مبادا باز هم چيزى به درون آيد ، جلو حوادث ممكن سنگر مى بست . يك لحظه بعد چراغ را خاموش كرد ، روشنايى مزاحمش بود ، به نظرش مى رسيد كه ممكن است كه كسى
[١] بىنوايان ، ج ١ ، ص ٤٠١ . .