تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٥٨ - تفسير ابيات
تو پيش از اين تنها شغل نامه رسانى داشتهاى ، ولى ما بايد تدريجاً دهان تو را معالجه كنيم ، تو بيمارى و ما طبيب تو . با داشتن اين معايب سزاوار نيست كه از تو اعراض نموده و منصرف شويم ، چنان كه براى از بين بردن يك كيك نبايستى گليمى نو را بسوزانند . تو مدتى با اشخاص ديگر نشست و برخاست و گفتگو كن ، تا ما بتوانيم عقل و انديشهء تو را بيازماييم . پادشاه آن بردهء هشيار و با فراست را به سوى گرمابه مى فرستد و مى گويد : برو خود را شستشو كن .
آن گاه رو به اين بردهء زشت صورت نموده مى گويد : اى بردهء عزيز تو خيلى انسان زيركى هستى ، ارزش تو مساوى صد غلام است ، تو خيلى شايسته تر از آن بردهء ديگر هستى ، بيا پيش ما و به ما نزديك شو .
تو آن برده نيستى كه رفيقت توصيف مى كرد ، آن حسود آن چنان بدىهاى تو را مى گفت كه ما را از تو سرد مى كرد . او مى گفت : تو دزد و كج و كج نشينى . تو حيز و نامردى و چنينى و چنانى .
بردهء زشت مى گويد : آن برده كه رفيق من است همواره راستگو بوده است ، به طورى كه من راستگوتر از او را نديدهام . آرى او شخصى راست و نيك خو و با حيا و بردبار و ديندار و احسانگر و با صفا است . اصلا راستگويى جزء سرشت او است ، هر چه در بارهء من بگويد ، نخواهم گفت : او به من تهمت زده است و در بارهء آن مرد نيكو انديش كج گويى نخواهم كرد ، من بايستى وجود خود را متهم بسازم . او مى تواند عيبها را در وجود من ببيند ، اما من نمى توانم عيبهاى خويش را مشاهده نمايم . اگر در دنيا كسى عيوب و زشتىهاى خود را مى ديد ، هرگز فراغتى از كوشش براى اصلاح خويش پيدا نمى كرد .
اين مردم از خود غافل و بىخبراند و چون از خويشتن بىخبراند ، لذا به باز گويى عيب ديگران مى پردازند . [١]
[١] صائب تبريزى را در اين مورد دو بيت زيبا است : بود جهان لب پر خندهاى اگر مردم كنند دست يكى در گره گشايى هم فغان كه نيست به جز يكدگر جستن نصيب مردم عالم ز آشنايى هم .