تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١٠ - فرمودن والى آن مرد را كه خار بن را كه نشاندهاى بر سر راه بر كن
فرمودن والى آن مرد را كه خار بن را كه نشاندهاى بر سر راه بر كن
((١٢٢٨)) ره گذريانش ملامتگر شدند پس بگفتندش بكن آن را نكند
((١٢٢٩)) هر دمى آن خار بن افزون شدى پاى خلق از زخم آن پر خون شدى
((١٢٣٠)) جامه هاى خلق بدريدى ز خار پاى درويشان بخستى زار زار چون كه حاكم را خبر شد زين حديث يافت آگاهى ز فعل آن خبيث
((١٢٣١)) چون بجد حاكم بدو گفت اين بكن گفت آرى بر كنم روزيش من
((١٢٣٢)) مدتى فردا و فردا وعده داد شد درخت خار او محكم نهاد
((١٢٣٣)) گفت روزى حاكمش اى وعده كژ پيش آ در كار ما وا پس مغژ
((١٢٣٤)) گفت الايام يا عم بيننا گفت عجل لا تماطل ديننا
((١٢٣٥)) تو كه مى گويى كه فردا اين بدان كه بهر روزى كه مى آيد زمان
((١٢٣٦)) آن درخت بد جوانتر مى شود وين كننده پير و مضطر مى شود
((١٢٣٧)) خار بن در قوت و برخاستن خار كن در سستى و در كاستن
((١٢٣٨)) خار بن هر روز و هر دم سبز و تر زود باش و روزگار خود مبر
((١٢٤٠)) خار بن دان هر يكى خوى بدت بارها در پاى خار آخر زدت بارها از فعل بد نادم شدى بر سر راه ندامت آمدى
((١٢٤١)) بارها از خوى خود خسته شدى حس ندارى سخت بىحس آمدى
((١٢٤٢)) گر ز خسته گشتن ديگر كسان كه ز خلق زشت تو هست آن رسان
((١٢٤٣)) غافلى ، بارى ز زخم خود نه اى تو عذاب خويش و هم بيگانه اى
((١٢٤٤)) يا تبر بردار و مردانه بزن تو علىوار اين در خيبر بكن ور نه چون صدّيق و فاروق مهين هين طريق ديگران را بر گزين
((١٢٤٥)) يا به گلبن وصل كن اين خار را وصل كن با نار نور يار را
((١٢٤٦)) تا كه نور او كشد نار تو را وصل او گلبن كند خار تو را